بانگ سحرش بود و خروسش به...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن اشعار پویا شارقی بروجنی
- بانگ سحرش بود و خروسش به...
بانگ سحرش بود و خروسش به نوایی میخواست
جملگی حاصل تنهای خود بود و صدایی میخواست
شیخ صنعان که حاصل به قمار باخت دروغیست سترگ
آنچه ازحاصلِ تنهاسد نه، شدن را که فراقی میخواست
شمس را امر شدن داد پر وبال ،گچاهورایی وار
کوکب و نجم و چراغ و روشنایی میخواست
خاک الوده نبود ،سپهر گردون و صبا
از دل کوه و جبل ،زلال آبی میخواست
اب بود جمله جمال، آیینه میخواست روان
نور بود و زلالی که مسیری میخواست
زان مقال بود فریش شد نبات شاخه و حیوان و بشر
چون تمامی فقط بانگ خروسی میخواست
هنگام سحر بانگ بپیچد همه در گوش سمیع
ای بیخبران منم دلیلی که شمایی میخواست
اشرف خلق خروس است نه انسان و بشر
خادمین کمر سست ،بر نطفه تخم ،ستونی میخواست
دانه میچیند زمین را و غرورش سر از سینه و جیل
جملکی ملک جهان را لرزش گرده مرغی میخواست