متن اشعار پویا شارقی بروجنی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار پویا شارقی بروجنی
سرمه چشمش گمانم قهوه است
اینهمه بیخوابیم بیربط نیست
سوزن ته گرد صبرم لای مویت گیر کرد
خودنویس رنج دوریها تورا تحریر کرد
با زبان مادری گفتم به تو بیدادگر
پونز چشمت خمار بود و مرا هم پیر کرد
عشق،
تدفینِ تدریجیِ ماست
در غبار طاقچه عادت ؛
آخر سر بیهوده ایم
بیآنکه بدانیم
کدامیک زودتر
مردهایم.
تا دیده امش به دیده، حی الا نگاهش
اقامه بسته ام عشق والقربت ال دو چشمش
مایم و بهترینش ایدهم ال قنوتش
زیر باران چای مینوشم کنارم نیستی
زیر کرسی شعر میخوانم کنارم نیستی
در شب و روزم مدام فکر تو میآید مرا
تو نمیدانی ولی توگر بدانی هم کنارم نیستی
من پس گرمای تابستان سوزان تنت
از گلوت آلوچه میچینم کنارم نیستی
باز گیلاس پشت گوش آویختی کشتی مرا
از فر...
دستی از سرد خزان بگرفته شهریور به قرض
ورنه عاقل هرگز این گرمی به سرما ندهد
در مقصد دیدار تو بودم، که بلا شد
از هر طرفم ظلم خدا بود، رها شد
امد زد و خنداند ودلم را به هنر برد
در عمق دلم درد نشانید ،فنا شد
گفتم به تو گفتم، که بد حادثه آمد؟
از حادثه این بار مرا باز عزا شد؟
بر سر...
تجاوز میکند هر بار نگاه خسته تنهایم
که من با بخت خو کردم که من از مرگ دریایم
تظاهر میکنم با خویش که شاید زندگی این است
ولی هر بار میدانم که خود کردم که اینجایم
نباشد بخت و اقبالی درین جا هیچ تاثیری
که من با مرگ خو کردم...
پای آتیش و زیر چشمی نگاهت میکنم بازم
درسته تو نمیدونی ولی خوبه که دمسازم
تموم دیدنت هربار به غمگینیش میارزه
سریع نگامو میدزدم نبینی توی چشم رازم
یه گیتار دوتاهم دف باهم جور نمیشن اخر
یکی غربی میخونه منو تو که با ریتم شادیم
به همخونی جمعیت میشن این...
در شط، رنجم نبر اسب چموش غصه را
ای فلانی زندگیست، بازی که نیست
من نه سربازم نه شاهم
هم سیاهم هم سپید
سالهاست این مهره در دست تو نیست
در اطلس چشمان تو خود را دیدم
در باغ معلق نگاهت،به جنون رقصیدم
در کاشی گونه ات شدم ماهی سرخ
در شب دشت بلورسینهات درگیرم
سالها بعد نویسند خدا سیبی کاشت
سیب شاداب خدا را من ز چشمت چیدم
در شبستان مسجد شانه تو خوابم برد
من به خواب دبدم...
فردای آرزو را ،
گویند راه دور است
تو آرزوی من باش
اکنون، وقت عبور است
فرق است بین بودن
با زیستن به رویا
رویای آخرم باش
که زندگی به زور است
بازم پاییز شد رفتی؟
روزا کوتاه شد رفتی؟
هزار سال تو پاییزا
منم یه آدم تنها
تو آبان گم میشی هربار
تو آذر میمیرم هر سال
بازم تو راهی که میری
هزارتا برگ رو له کردی
بازم نگاه آخر رو
نکرده پشت سر رفتی
یه بار پاییز که شد برگرد...
توی ماهورِ کال کاغذ ها
گم شدم، مثل نقطه ای تنها
اول خط بدون هیچ حرفی
کی میشینه نقطه ،بی آوا
در تل کاغذ وخطوط هر کاغذ
یک من بی شراب ، بی فردا
گم شدم در این سکوت سر سنگین
مسخ، مثل کلاغ امضای کافکا
به گمونم جعبه میشم...
شبم از درد میمیرد که روز آبستن هیچ است
تمام شهر در خوابند،سکوت از بودن هیچ است
منم جادوی در دستت منم سنگینی بارت
کجا این راه میدیدم کمال هر شدن هیچ است
نه در مهرم نه در وحشت نه میگرم نه کس گیرم
گرام کهنه خویشم سکوتم سوزن هیچ...
کلکسیون کاکتوس ها، شده دور از تو افکارم
خوبه هیچکس نمیدونه ،که من گلخونه دردام
روی هر گلدون کاکتوس، یه خاطره شده مجروح
شبا رو فکر نمیخوابم, که گلدونی نیندازم
درد،آینه تکرارِ همان زخمی است که در چشمِ تو
به شکستن میکشاندم
و یک کشور با انکه اخطارم کردند
باز از لبهیِ پرتگاه نگاهت
فرو افتادم چون بهمنان
ویران گر ام یا آباد گر دسترنج تو،ام
تخیل میکنم هربار توی و قلب پر مهری
تمام آرزوها را، شدم شاید شبی دیدار
گالان هستم به گومیشان ،
تو هم سلماز یک ایلی
همه دنیای این روزام
همه دشت یموت توست
به دشت اسبت فراوان است
تفنگهامان پر از ایمان
مثل این بغض دیوانه مسلح تا بن دندان...
یک قطره اشک تو
سنگین تراست از دریای حزن من
به گواه شانه یک طرف خالی کرده ات
و پلنگی که به جای تو کمین کرده در پتو
بخشی از من در هوایت گم شده
بخشی از من ریشه کرده در دلت
بی نصیبم گر نبوسم خواب تو
یا نبینم چشم مستت در شب مخمور تو
رد چشمت را نکش، کشتی دگر زجر ام نکن
بخشی از من کودک است معصوم و بازیگوش هنوز
کودک دل را دگر...
نیست هزار فرهنگ انبار باروت
بیست هزار فرسنگ زیر خط فقر
لیست هزار سرهنگ زیر بتون ترس
زیست هزار دلتنگ را مسخرگی میکنند کلاغ های بی اصل آبی وسبز
دوستت میدارم و هرگز نمیگویم به تو
من نمیخواهم تو را از اعتدال خارج کنم