خستهام از دردهای بیامان
آشیان میجوید از طوفان، تنم
در سکوتِ موجهای بیقرار
باز میجُوید رهِ طغیان، تنم
هرچه میکوبی، نمیریزد هنوز
مانده از مرزِ شکستن، آن تنم
پاره شد هر تار از من سالها
تارِ تو نشناخت آن دوران، تنم
هر نفس داغیست بینام و نشان
میکشد بارِ تو...