در صفرِ عاشقی، احساسِ پریشانم، گیسو میگسترد، تا در بستری، از جنسِ عاطفه، در سینه بفشرد، آرامشی محض، به توانِ بینهایت صفر را!
گفت:عاشقی بلدی؟گفتم : تا عشق چه باشد گفت :عشق همان که خاطرش عزیزتر از جان توست...!!!گفتم :من مادری عاشقم