وای از آن لحظه که از خویش فراتر بروم بزنی تیغ و چکد خون، به تو باور بشوم تو اگر خواستی از آینهام رد بشوی من همان لکهی نوریست که بر در بشوم سیب را چیدی و افتاد به پای من و تو من که از وسوسهی خویش گرفتار شدم...