وای از آن لحظه که از خویش فراتر بروم بزنی تیغ و چکد خون، به تو باور بشوم تو اگر خواستی از آینهام رد بشوی من همان لکهی نوریست که بر در بشوم سیب را چیدی و افتاد به پای من و تو من که از وسوسهی خویش گرفتار شدم...
پرواز در خیالِ تو چه زیباست . نسیمِ نامِ تو آرام میوزد، چو خوابِ روشنِ سحر . نگاهت صبحِ امید است و من، تو را چون آینه در خویش میبینم.