متن اشعار علیرضا فاتح
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار علیرضا فاتح
شاید بعضیها را فقط در خواب ببینیم،
اما بعضیها
چنان بیداریِ روشناند
که جهان، با بودنشان
هر لحظه دوباره آغاز میشود...
تو را نه برای داشتن،
که برای سوختن،
برای ساختنِ جهانی از واژهها،
دوست داشتم...
جمعه، شهریست
که هیچ قطاری از آن نمیگذرد
هیچ چراغی در آن نمیسوزد
و تنها رهگذرانش، دلهای دلتنگاند...
دل اگر میفهمید،
هرگز به نامت نمیلرزید
هرگز به یادت نمیگریست
اما چه کنم،
که دل، تنها قانونش همین بیقانونیست...
گفتم ای عشق، مرا زین همه غم رها بکن
گفت: غم، راهِ من است، تو بمان و وفا بکن
هر چه نیاید، حکمتی دارد
هر چه بیاید، رحمتی دارد
و دل، آرام میشود
وقتی بداند خدا ایستاده است...
نوشتند از ازل بر لوحِ تقدیرِ دلِ من
که باید سوختن، اما ندیدن را بلد باشی
هر ذرهی من فریاد زند نامِ تو را
هر قطرهی خونم به تپش، یادِ تو را
دیوانهترین لحظهی عشق
آنجاست که نامت را هزار بار صدا میزنم
و تنها پژواکِ سکوت
پاسخم میشود...
هر واژه به لب آمد و در سینه شکستم
با چشم به تو گفتم و با لب نتوانم...
میخواهم
سکوتت را در دهانم بگذارم
چون دانهای که در خاک میافتد
و از تاریکی، روشنایی میروید...
ویران شدم،
اما از ویرانیام شهری بنا شد
که نامش عشق است...
هر نفس با یاد تو، عقل و دل از هوش رفت
عشق آمد، عقلِ من در شعلهها خاموش رفت
آغوشم را بگیر،
که در آن نه دوزخ است و نه بهشت،
تنها تویی...
و همین کافیست.
هر کجا واژه به زانو بنشیند، نام توست
هر کجا شعر به پایان برسد، آغاز توست
هر بار که نامت را میبرم
جهان دوباره جوانه میزند
و من، آغاز میشوم
در سایهی بیپایانِ تو...
هر نت، آغوشی کوتاه
هر سکوت، اعترافی بلند
و عشق، همان موسیقیست
که میانِ ما جریان دارد...
هر صبح
که نامت را میخوانم
جهان دوباره
شیرین میشود...
ببند گوش ز غوغای جهان، ای دلِ من
که رازِ عشق شنیدن، به سکوت است و سخن
دل ریش من از لب تو مرهم گرفت
از شوق تو جان، آتش و شبنم گرفت
هر زخم که از عشق تو بر سینه شد
با خندهٔ شیرین تو، عالم گرفت
زندگان، اگر به معنا نرسند،
چون سایهای بر دیوارند...
بیصدا، بیاثر، بیفردا.
درد میآید و میگذرد، اما
آنچه میماند، نوریست درونِ جان...
که راهِ تازهای به زندگی میگشاید.
عشق آن گوهر ناب است که در سینهی دل
هرچه طوفان برسد، رنگِ صفایش نرود...