طوری در دلت می نشینم که کسی به غیر من جا نشود...️
در جانم از حرارت یادت قیامتی است
گر زبان شرم دانی، هر نگاهم ناله ای ست... کاشانی
بگشود زلف و گفتا ،بنشین که شب دراز است شیرازی
سیه آن روز که بی نور جمالت گذرد...
همه اسمند و تو جسمی همه جسمند و تو جانی....️
خوشا کسی که دهانش به لب رسیده توست...!
عاشقم بر نام جان آرام تو
حتی اگه پیر هم بشی دوستت دارم
چشم از پنجره بردار منجی در آینه است
یا أیُّها الحُزنُ الذی لا یَنتَهی ، زِد.. ای اندوهی که پایان نمی پذیری،افزون شو..
آسمون عاشق گل بود گریه می کرد که گل بخنده...
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
جواب تلخ می زیبد لب لعل شکر خا را...
بازآ که نیمه جانی بهر نثار دارم...
یک بوسه ربودم ز لبت دل دگری خواست...
چو منی را مده از دست، که کمتر یابی...!
جسم و جانم را ز هم پیوند بگسستی، بس است
چشمات خلاصه ی دنیاس
ز مژگان تا جگر صد پرده خون بر یکدگر مانده... کاشی
غم به گردِ من نمی گردد زِ بی غمخوارگی...
قلب ساخته شده است که شکسته شود
من دیوانه ام، ولی احمق نیستم.
عطوفت، اساس اخلاقیات است.