متن سعدی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات سعدی
جان به دیدارِ تو یک روز فدا خواهم کرد
تا دِگر بر نکنم دیده به هر دیداری
دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بیفایده کردند، یکی آنکه اندوخت و نخورد و دیگر آنکه آموخت و نکرد.
بسا امیر که آنجا اسیر خواهد شد
بسا اسیر که فرمانگذار خواهد بود
بسا امام ریایی و پیشوای بزرگ
که روز حشر و جزا شرمسار خواهد بود
افسوس برین عمر گرانمایه که بگذشت
ما از سر تقصیر و خطا در نگذشتیم
پیری و جوانی پی هم چون شب و روزند
ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم
ازان همنشین تا توانی گریز
که مر فتنهٔ خفته را، گفت: خیز
` من چو به اخرت روم رفته به داغ دوستی / داروی دوستی بود هرچه بروید از گلم `
سیاهچاله -کوانتوم - متافیزیک .
شاید سعدی دانشمند هسته ای بوده است .
«خواهند بپرسید که عملت چیست نگویند پدرت کیست..!»
دعایی گر نمیگویی
به دشنامی عزیزم کن
که گر تلخ است شیرین است
از آن لب هر چه فرمایی
غزل ۴۳۴ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – ما در خلوت به روی خلق ببستیم
ما در خلوت به روی خلق ببستیم
از همه بازآمدیم و با تو نشستیم
هر چه نه پیوند یار بود بریدیم
وآنچه نه پیمان دوست بود شکستیم
مردم هشیار از این معامله دورند...
چه خوش است در فراقی همه عمر صبر کردن
به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی
دانم ای مـادر میان کـوه و دشت
این تو بـودی دوش تا دوش پدر
کـردی از هـر آرزوی خـود عبـور
تـا ببـینـی شـادی دخـتـر، پسـر
من که میدانم زمان با تو چه کرد
کاینچنین موی سپید آمد به سر
دانـم از کـوه و کمـرهـای طـویل
حـاصـلی نامـد بـهجـز درد کمـر...
اگر روزی به دانش در فزودی
ز نادان تنگ روزی تر نبودی
به نادانان چنان روزی رساند
که دانا اندر آن عاجز بماند
بخت و دولت به کاردانی نیست
جز به تائید آسمانی نیست
اوفتادهست در جهان بسیار
بیتمیز ارجمند و عاقل خوار
کیمیاگر به غصه مرده و رنج
ابله...
گویند که سعدی سخن از ایزد بگفته
من در سخنانش همگی رَب ندیدم
همگی دلدار دیدم همگی غمخوار دیدم
همگی وصف دلی وصف از آن دلبر دیدم
سعدیا از تو چه گفتند
عابدی گشتی میان این مردم مدینه
من فقط از تو همی عاشقی دیدم
و دگر چیزی ندیدم
روزِ سعدیِ بزرگو، روزِ نثرِ پارسی
بر دلِ اهلِ ادب، بادا نفسزا و، نکو
عادت بخت من نبود، آن که تو یادم آوری
نقد چنین کم اوفتد، خاصه به دست مفلسی
صحبت از این شریفتر صورت از این لطیفتر
دامن از این نظیفتر، وصف تو چون کند کسی
خادمهٔ سرای را، گو درِ حُجره بند کن
تا به سر حضور ما، ره نبرد موسوسی...