از تو دورم من ولی آئینه گردانت شدم وندر آن آئینه هم روح و روانت من شدم از بلندای زمین تا هفت آسمان را گشته ام هر کجا بودی عزیزم جان فدایت من شدم
سلامی به گرمایِ چشمان یار که دل برده از جان و از روزگار بگو عاشقی تا که جانم فدایت کنم اگر تو بخندی ، دلم را به نامت کنم