رندانه دل میبری و دزدی همیشه کار یک آشناست به کاهدان زده ای ناشی، مال خود را ربودن، خطاست
بهر دل بردنِ من، خنجر مژگان کم بود چال بر گونه ی تو دست به دستش اداده
روا بود که چنین بی حساب دل ببری؟ مکن!که مظلمه ی خلق را جزایی هست!