شب هایِ هجر را چه دراز آفریده اند...
شکستِ شیشه ی من بی صداست همچو حباب
چشم را خیره کند پرتو زیبایی تو
بشکند دستی که دست مردم افتاده بست
چه پروا دارد از سنگ ملامت هر که مجنون شد؟
عاقبت زان لب گرفتم خونبهای خویش را
ندارد مزرع ما حاصلی غیر از تهیدستی...
که می آید به سر وقت دل ما جز پریشانی...
چشم یعقوبم که روشن می کند بویی مَرا ...
بستگی ها را گشایش از در دلها طلب...
چند خود را زِ خیال تو به خواب اندازم؟
از شکست آرزو هر لحظه دل را ماتمی است..
آنقدر باش که خالی کنم از گریه دلی..
بهار آفرینش را نگاری نیست غیر از تو..
برون از خود ندارد چاره ای درد دل عاشق...
توان در چشم موری کرد خرمن حاصل ما را...
کو همنفسی تا کند احیای دل ما؟
پیش رحمت چه بود گرد گناهی که مراست ؟
رخسارِ ساده ی تو مرا پاکباز کرد...
نمی گردد حریف نفس سرکش عقل دریا دل
این خانه ی ویران چه غم از زلزله دارد...
به جز بیچارگی، عاشق ندارد چاره ی دیگر....
من آن نیَم که مَرا در فراق خواب بَرَد ...
گوارا می کند وضعِ جهان را بی خبر بودن ...