متن علیرضا فاتح
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات علیرضا فاتح
در بندِ حُکمت ماندهام، با این گرفتاری خوشم
ویرانهام کردی ولی، با این نگونساری خوشم
خنجر بزن بر سینهام، زخمت برایم مرهم است
با دردِ تو ای جانِ من، در عینِ ناچاری خوشم
گر مستیام از جامِ توست، ننگم نباشد از کسی
با طعنه و دشنامِ خلق، در اوجِ هشیاری...
به باغِ جان، نهالِ عشق، نشاندم، ای نگار
به جایِ خارِ غم، گُل هایِ شادمانی، در بهار
تو گفتی این کویر، تشنهیِ بذرِ محبت بود
بِکِشتَمَش، به جان و دل، زِ مهرِ بی شمار
کنون ببین، که صحرا، چگونه شد گلشن
زِ هر شکوفه، رسد عطرِ دیدنِ رخسار
نماند دیگر،...
بیا که فصلِ وصالِ تو، مرادِ بختِ من است
به جز هوایِ تو، امّیدِ دیگری، سختِ من است
جوانیم، به ثمر میرسد، زِ جامِ نگاهت
که شهدِ عشقِ تو، نوشیدنیترین، طعمِ سختِ من است
چه عیدِ قربانیِ عشقی، در این دیارِ جنون
که جز به پایِ تو، جان دادن، سعادتِ...
چشمِ من
جز تو را نمیبیند
که دیوانگیات
آیینهی جنونِ من است...
آینهها چرا به نگاهت غبار گرفت؟
با سردیِ نگاه، کدام دل را شکستهای؟
خورشید پشت پردهی اخمت نهان شده،
با سایهها چه باغ امیدی کاشتهای؟
چه فریبنده است تاج و تخت،
وقتی پایان، خاکِ خاموش است...
چه بیثمر است جدالِ نامها،
وقتی همه در یک سکوت میخوابند...
اگر نشنیدی،
باد خواهد برد سخنم را
به گوشِ دیگری؛
زیرا قصهی عشق،
راهِ خاموشی نمیشناسد.
هر دل،
خاکِ آمادهایست برای این بذر،
و هر گوش،
آغوشی تازه برای شنیدن.
پس چه باک اگر سکوت باشی؟
عشق، خود زبان میگشاید،
و قصهاش،
در هر جان،
به گونهای دیگر شکوفه میدهد.
«از زخم تا آفتاب»
درونِ تاریکیِ پیله
صدای باران میپیچد
و من،
به هر نخِ غم،
گرهای تازه میزنم.
اما در سکوتِ بسته،
بالهایم آهسته میرویند،
بیآنکه کسی ببیند.
روزی
پیله ترک خواهد خورد،
و پروانهای از زخمهایم
پرواز خواهد کرد—
نه برای شمع،
که برای آفتاب.
گفتی که دیگه دل نمیدی به شعرم،
لبهام لرزید، چشمام گفت: وای نه...