پدرم گفت : دخترم تو گم شده ای ! تو در میان حجم کلمات خود را جا گداشته ای در میان انبوه واژه های بارانی درد کشیدی شکوفه دادی قد کشیدی باریدی و بی خبر از بهار شدی پنجره ی امید را بگشای میان این همه بغض واشک لبخند بزن...