متن امید
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات امید
در دل تاریکی
چراغی کوچک میدرخشد،
نه از جنس آتش،
که از جنس رؤیا...
هر گام،
صدای نرم فردا را میسازد،
و هر نفس،
پنجرهای تازه به روشنایی باز میکند.
امید،
همان پرندهایست
که حتی در قفس،
آواز رهایی میخواند...
و من،
با دستان خالی،
اما با قلبی سرشار،
به...
پنجرهٔ خانهشان رو به دیوار بود. مادر میگفت: "حداقل نور هست." پسرک اما هر روز صبح، پیش از مدرسه، یک وجب از دیوار را با صابون میشست. میگفت: «دارم راهش را باز میکنم." سالها گذشت. پسرک بزرگ شد. دیوار هنوز آنجاست، اما تکهٔ شستهشده، از بقیهٔ دیوار روشنتر است. انگار...
دل من خانهی متروکهایست
که چراغ یکی از اتاقهایش
به امید آمدن تو روشن است
فردا را دیروز ذبح کردم
به قربانی نامیمون امید
باشد که از فردا زندگی کنم
اگر فردا را قبل تر به مسلخ نبرده باشم
آه ای زمین خسته از آتش و خون
تنها آغوش یک باران ساده
زخمهای کهنهی تو را
مرهم است...
رادیو را روشن میکنم. گوینده خبری میگوید از جایی دور, جنگی، معاملهای، دروغی...
گوش نمیدهم. من فقط به صدای پسزمینهاش گوش میدهم، انگار که تو پشت این فرکانسها قایم شده باشی.
شاید یک روز صبح، گوینده مکث کند، کاغذهایش را کنار بگذارد، و بگوید: "و اما خبری فوری برای تو:...
شبهای دلتنگی!
میدونم شاید اولش خندهدار به نظر بیاد، ولی اونایی که «دلتنگی» رو چشیدن، میدونن چیه! یعنی اونقدر دلت گرفته که دلت میخواد اصلاً نباشی. ولی هر کدوم از اون شبهای سخت، یه جورایی تو رو قویتر میکنه، چون تونستی از پسش بربیای و بجنگی.
بعد از اون شبها،...
بزرگترین خیانتی که میتوانی در حق کسی کنی این است که اورا در یک امیدِ نشدنی و محال حبساش کنی و بگذاری انتظار بکشد...
دلتنگی مثل باد گذشت
و امید دوباره جوانه زد،
هیچ غمی ماندگار نیست،
اگر دل به فردا بسپاری.
امید چیزی نیست که منتظرش بمانی،
بلکه چیزی ست که باید بسازی،
با هر تصمیم کوچک و هر قدم تازه
خورشید خودنمایی میکند
من هنوز رویایِ با تو بودن را
زیرِ نورِ ماه در آغوش گرفته ام.
سوار مترو شدم. پیرمرد کنارم خندید و گفت: یه گل بگیر واسه خانمت.
گفتم: ندارم.
گفت: دوس دختر؟
گفتم: هم پول هم دوست دختر.
خندید
یک شاخه یاس سفید داد دستم.
گفت: نگران نباش. بیست سال پیش تو همینه مترو تنها بودم.
یک روز دختری پرسید گلها برای کیه؟ گفتم...
« زایش»
خلئی ناگزیر
و زیست واری نا به هنگام
پرسشی پیوسته
از این تناسخ تنگاتنگ در من
و رعشه ی دردی
از جراحت نابسوده ی خنجری چرکین
این گونه است
که من فریاد می کشم
زخم در من نطفه می بندد
و امیدی زاده می شود.
خود را رها کن از قفس پرواز کن پرواز
خورشید هم در قلب یک عاشق پدیدار است
گر لحظه ای امید را در دل کنی مهمان
امید دارم غصه پای چوبه ی دار است
من، امیدی را در خود
بارور ساختهام
تار و پودی را، با عشق تو پرداختهام؛
مثل تابیدن مهری در دل
مثل جوشیدن شعری از جان
مثل بالیدن عطری در گل
جریان خواهم یافت.
بنظرم وقتی رو یکی حساسید و بقیه بهش چراغ سبز نشون میدن
وظیفه ی تو نیست بری بهشون بفهمونی برن کنار,
مهم باشی و طرفتم باشعور، خودش مرزها رو حفظ میکنه!
بقول شهرزاد؛
عشق اگر عشق باشه نمیزاره جگر معشوقش بسوزه..
بعضی روزها هم انگار گرد غم پاشیده اند در هوا...هوا حتی برای نفس کشیدن هم سنگین می شود و دردی عمیق را به جانت می اندازد و در گلویت ، بغضی سرطانی را..سعی میکنی به روی خودت نیاوری که در همین لحظه و در همین ثانیه چقدر دلت میخواهد نبودن...
🌱هر صبح، جهان دوباره آغاز میشود...
نه به خاطر خورشید،
که به خاطر دلهایی
که هنوز جرئت امید دارند 🌱
دل، دریای بیقرارِ شبانگاه است،
که هر موجش، فریادِ غمی تازه میسازد.
آشوب، زادهی طغیانِ اندوه است،
لیک در ژرفای آن،
چراغی از امید پنهان مانده است.
هر شب، اگرچه سنگین و پر از سایه باشد،
سپیدهدمی در راه است.
غم، رهگذرِ کوتاهِ دل است،
و آفتاب، همیشه ماندگار.
درختِ بیبرگم
اما ریشههایم
هنوز در خاکِ امید
پنهان نفس میکشند...
رفتی...
و شب، تمام پنجرههایم را خاموش کرد.
اما هنوز، در دورترین افق،
ستارهای کوچک چشمک میزند.
دلم شکست،
مثل شیشهای در دست باد،
ولی از هر تکهی شکسته،
انعکاسی تازه از نور برمیخیزد.
ای عشق،
اگرچه خاطرهات زخم است،
اما در عمق این زخم،
بذر فردایی روشن جوانه میزند....