کاش نقاشِ تو اینقدر هنرمند نبود
زیر باران که به من زل بزنی خواهی دید فن تشخیص نم از چهره گریان سخت است !
من برای عشق میمیرم، برای شعر نه دفتر شاعر برای او مزار کوچکیست
یادِ چشمش همه ى عمر سیه پوشم کرد..
قدر نشناس ِ عزیزم، نیمه ی من نیستی قلبمی اما سزاوار تپیدن نیستی ! مادر این بوسه های چون مسیحایی ولی مرده خیلی زنده کردی، پاکدامن نیستی من غبارآلود ِهجرانم تو اما مدتی ست عهده دار ِ آن نگاه ِ لرزه افکن نیستی یک چراغ از چلچراغ آرزوهایت شکست بعد...
رود اروند خبر داده به کارون که نترس دلبر ماست گمانم که خرامیده به شهر
آه ِمن دیشب به تنگ آمد؛ دوید از سینه ام داشت می آمد بسوزاند تو را، نگذاشتم
یک چراغ از چلچراغ آرزوهایت شکست !بعد من اندازه یک عشق روشن نیستی
آن مسافر که سحر گریه در آغوشم کرد آتشم زد به دو تا بوسه و خاموشم کرد خواستم دست به مویش ببرم خواب شود عطر گیسوش چنان بود که بی هوشم کرد معصیت نیست نمازی که قضا کرد از من معصیت زمزمه هایی ست که در گوشم کرد نیمه شب...
تو مثل قوم صهیونی که با آن چشم زیتونی به اشغالت در آوردی دل من، این فلسطین را
دیگران در تب و تاب شب عیدند ولی مثل یک سال گذشته به تو مشغولم من ...
غزل هایى که بر رویت اثر گفتى ندارد را برای ماه می خواندم نظر مى کرد پایین را
سحر عطر دل انگیز تو پیچیده به شهر باز دیشب چه کسی خواب تو را دیده به شهر دیدم از پنجره خانه هوا طوفانی ست بار دیگر نکند بال تو ساییده به شهر رود اروند خبر داده به کارون که نترس دلبر ماست گمانم که خرامیده به شهر مصلحت نیست...
غزل هایی که بر رویت اثر گفتی ندارد را برای ماه میخواندم نظر میکرد پایین را
مثل یک غنچه که از چیده شدن می ترسد خیره بودم به تو ... و جرأتِ لبخند نبود!
با لبی که کاربرد اصلی اش بوسیدن است چای می نوشید و قلب استکان می ایستاد
کشتی تو مرا و منتظر می مانم قاتل به محل قتل بر می گردد!!
همه گفتند نرو دیدم و نشنیدمِشان مثلِ این بود به یک رود بگویند: بِایست!
تا به کی باشی و من پی به حضورت نبرم ؟
آن مسافر که سحر گریه در آغوشم کرد آتشم زد به دو تا بوسه و خاموشم کرد خواستم دست به مویش ببرم خواب شود عطر گیسوش چنان بود که بی هوشم کرد معصیت نیست نمازی که قضا کرد از من معصیت زمزمه هایی ست که در گوشم کرد نیمه شبها...
به چشم های خودت هم بگو: فراق بخیر اگر چه خیری از آنها ندیدم از اول
دوباره عهد می کنی که نشکنی دل مرا چه وعده ها که می دهی به رغم ناتوانیت
بیا فقط خبر بده مرا قبول کرده ای سپس سر مرا ببر به جای مژدگانیت
همه چیزم شده و هیچ مرا یادش نیست