آثار ادبی نجمه پاک باز
هر واژۀ آثارم، نغمۀ نازک زیبای سرشاریست که از چینه دان هر پرنده و موجودی در طبیعت که سرشت الهی و پاک دارد، سروده میشود و من تجسم یگانگی با خویش و همهچیزم که در کلماتش تبلور و تولد یافته...
🎼⭐
و او که نور را درمییابد و حقیقت وجودش را که زاده شده از عشق در معبدهای مختلف رحم، تن و خانه است و در می یابد که همهچیز در خدمت به اوست و نه در جنگ با او، آرام میگیرد، خانواده حقیقی خویش را در آغوش میفشارد و...
💜🎼
مجنون چنان مجنون بود
که سالها میسوخت در آتش عشق
یک رؤیای یار دور
اما روزی از پس این آتش سرد جنون
خبر داد لیلا را از این جان صبور
لیلا پنداشت این مجنون و جنون را باهم دروغ
از آن رو که ندیده بود لیلا به چشم خود...
گل نازک عشق
تنها در سپیده دمان نور میروید
میان شوق نوازش دستان نسیم
و وفاداری سخت زمین
آنجا که پرستوها در آغوش
آبی رهای آسمان میرقصند
و خورشید مهمان پنجرههای امیدوار میشود
جاییکه همهچیز هیچ میشود
تا سرشار شود و گل نازک عشق
هرچند کوتاه
اما در سایۀ نورانی...
از قلب من به قلب تو
هزاران فرسنگ است و ره
پرسی: چیست این ره؟
گویمت: در اندیشۀ هر نیک و بد
که پنداری حقیقت آن است و بس
ره به سویی میبری
ره به سویی میبرم
در هزاران ره بی ره
فرسنگها دور از قلب تو و قلب من...
باد وزید
و در دل من شاخه شکست
بذر نازک اشکم
در جان زمین نشست و رست
در آغوش خورشید، مهتاب و آب
رویید سبزآبگینه ای رخشان و سبز
همنوا با نوای دشت و شب
میسرود از عشق در دل من
تا پیوند زند پیچک سبزش را
بر شاخۀ شکستۀ...
تو خورشید را دیدی و نسیم را
درختان و سبزه زاران روشن وسیع را
انسان و تحمل سنگین رنج را
حتی برای اولین بار
دیدی و دیدم
لبخند سرشار سپید مهتاب
در میان آغوش تاریک آسمان را
فراموشی انسانیت در میان قلبها
و جوانه زدن نونهال زرین عشق
در میان...
و عشقی که به سختی درونم زنده ماند
در جاییکه زنانگی آواز غریبی بود
و انسان بودن دشوار
در حزن غریبانۀ بی تعلق اشیاء
عشقی روییده بر هیچ و آرمیده بر آن
که در مرگ یک هیچ، خویش را میدواند
و من زنده میکردم
تبلور نازک روح تابان زنانه ای...
بیا تا زندگی کنیم
حتی با یک نفس!
هرچند ساده؛ ولی
به درک هجاهای شعر
و نواهای عشق سفر کنیم
بیا تا زندگی کنیم هرچند در زندان
اما بی زندان ذهن
چون پرستوها پرواز کنیم
دستانت را به من سپار
در جاییکه آغوشی از
خلوص دوستی و شفاست
در جاییکه...
ای عشق!
مرا از یاد مبر
آنگاه که پناهی نمییابی
بر دامن گلدارم سرت را بگذار
تا کمی بیارامی...
ای عشق!
میخواهم زندگی کنم آزاد و وحشی!
بسان خروش غریب دریاها
بر شانههای آرام ساحل...
ای عشق! مرا از یاد مبر
هنگامیکه معنایت را
از وجودت تهی میکنند
و زندگی...
تا عشق تو آمد در نهان
گسست این دل از بیدلی جهان
با تو، در تو و تنها وفادار به تو
تویی بیتو و نهان در نهان بینهان
بانگ نای و هوش چنگ و بیتابی این سرا
همه آرمیده در آرامش این اشتیاق
بیتاب تو در تاب تو
تاب من...
من در میان همهچیز جوانه زدم و از نو روییدم
در میان عشقی که در من جان باخت
در میان زنانگی که فروغش، خاموش ماند
در میان جوانی ناتمام شادی و اندوه سالها
در میان تمامی حرفهایی
که نه گفته و نه شنیده شد
در میان هجوم غریب ترس و...
و اگر عشق نبود
هیچ کلاغی در
سپیدهدم صبح را نمیسرود
نسیم، سبزه زاران را
در آغوش نمی فشرد
و بر بال هر پرستو
آوایی از پرواز نبود
و اگر عشق نبود
مادران به دنیا نمیآمدند
خورشید بر آبیها نمیرویید
و در خانه هیچکسی
آفتاب نبود
و اگر عشق نبود...
دلا، به دلی، دل مبند
و دلت را به دل خویش ببند
برو آنجا که سادگی صادق قلبت
را خریداری هست
برو آنجا در امتداد درختان سترگ
و سرسبز تناور
خود را گره زن به خاک، سبز برگ، صورتی گل
و تمام عطر سرخ فضای
پرواز ماهیان لاجوردی حوض
به...
من خود را به صدای سیال
پولکهای نقره گون سکوت سپردم
و روحم را به لطافت نرم حنجرۀ زرین زنجرهها
من خودم را به شوق درخشش شبتاب ها
و لبخند لطیف نرم آبی ابرها
و مهربانی وسیع سبزها سپردم
و آرام آرام هجرت کردم
به سرزمین پریان نور
به سرزمین...
من تو را به بیشهزاران سبز مهربان سپردم
و به آن لطافت دست نسیم
که در آغوش انگشتان سبز چنار میدوید
من تو را به خلوص عاشقانۀ معصوم اشکهایم
و بینیازی سرشار وسیع روحم سپردم
به آن مهتاب روشن
و به درخشش نیلگون چشمهایم
من تو را به آفتاب، به...
تو پنداشتی من رفتم
اما نمیدانستی!
من در امتداد تمام قدمهایت روییدم
و در امتداد تمام نفس هایت وزیدم
تو پنداشتی من فراموش شدم!
اما نمیدانستی در خویش معنا شدم
و اصالتم را به یاد آوردم
تو پنداشتی مرا شکستی و کشتی!
اما نمیدانستی در تمام قلبها
جوانه زدم، روییدم...
در سیه ترین شب ستارهای سپید شدم
آنجا که سپیدهدمان در انتظارم
آغوش گشوده بود
و نسیم تمام مرا در قلب رقصانش میگستراند
آنجا که مهتاب در لبخند سپیدش میدرخشید
و زنجرهها سکوت بغض مرا، آواز می خواندند
آنجا که هیچ نبود، من نبود
و تنهایی در بینهایت سرشارش استوار...
بگذر و بگذار تا هست تو نیست شود
تا نیست تو هست شود
تا این دم تار خیال تو در بازدمت سپید شود
بگذار و بگذر
بگذر و بگذار
تا تمام نیست تو هست شود...
ناامید میشوم
ولی بهجای خشم و تنفر
سکوت میکنم
لبخند میزنم
و به درون قلبم پناه میبرم
شجاع میشوم و بی تعلقی پرواز میکنم
میروم و دیگر بازنمیگردم
به آنجا که روح من در سادگی خویش
بی شکل، درخشان و بی انتهاست
چون شمع خواهم افروخت
تاریکیها را خواهم نواخت...
گرچه پیچک سبز احساسم تبر خورد
زیر نگاه سرد و حسود روزگار
اما زان پس مرا در برگرفت با عشق و اشتیاق
میگفت از بهار و میسرود از خزان
از شوق شیطنت بیپروای شاپرکان
میشنید از پیچ و تاب خشک
زمستان در سرمای بینشان
ولی گرم میماند با
نوازش خورشید...
در من شوریده سر و بیثبات حالیست
کاندر آن عقل ندارد جایی و احوالی
نه دوست شناستم نه دشمن
زان رو که نخواهم نمود آشکار الماسی
گر به غلط مجنون شدم بر دگری
ولی دیدم خویشتن را در آینۀ چشم دیداری
خواهم رفت زین زمین روزی
تا بخوانم بر گوش...
چقدر خیالم راحت شد وقتی فهمیدم فقط خودم در جهان هستم و همهچیز تنها پژواکی از وجود خود من است؛ آنگاه تمام توهماتم از خوب و بد درهم شکست...
کاش میتوانستم چیزی بگویم
از این گونۀ خطرناک رو به انقراض
در خوابی سرگردان
وحشتزده از همهچیز
دور از خویش و این جهان
گونهای به دور از انسانیت
غریبه با عشق و رؤیا
نسیمی که دری را گشود
و نجات داد آن آدمهای یگانه در خیال
خیال خوش عشق در...