شهاب علی یار
شعر و دلنوشته و داستان های کوتاه
عنوان: مردی که زمان را میخورد
شاهدان گفتند او را دیدهاند که در ایستگاه مترو، با حرصی عجیب، ساعت مچی مسافر کناری را بلعید.
بعد یک ساعت ، در بانک، دیواری که رویش ساعت دیواری بزرگی بود، ناگهان خالی شد؛ شاهدان گفتند یک نفر آن را با عجله برداشت و...
شهاب علی یار
مهربانی ات، ای مادر بزرگ، یادگار
در دل من، حک شده چون نقش نگار
رفتنت سخت، اما مهرت جاودان
تا ابد، در قلب من می مانی ، ای مهربان
در حال بارگذاری...