غریب و روزی از او پرسیدند...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
<غریب>
و روزی از او پرسیدند :« به دنبال چه میگردی ؟»و او به پاسخ به آنان گفت :« به دنبال کلمات » و وقتی منظور او را جویا شدند گفت :« چه منظوری ؟ مگر می شود کسی به دنبال کلمات بگردد و منظوری داشته باشد ؟» به او خندیدند و به خیالشان دیوانه ای بیش نبود . رهگذران زندگی او همین دسته از مردم بودند که می آمدند و می پرسیدند و بعد از فهمیدن با حالتی تمسخر آمیز می رفتند . جای تعجبی نبود ؛ او پیوسته به دنبال چیزی میگشت ، به حالتی خاص مینشست و معمولا با کسی حرف نمیزد ،معمولا لباس های تیره میپوشید گویا به مجلس ختم می رود . روزی کسی روبه رویش نشست و دلیل این نوع لباس را در حتی روزهای جشن و شادی از او پرسید و چنین جوابی گرفت :
ــــ من همیشه به یک نوع لباس میپوشم و برایم مهم نیست در چه مکانی هستم .
ــــ چرا همیشه تیره ؟
ــــ برای مردگان لباس میپوشم . مردگانی که زیر خاکند و مردگانی که در این زندگانی حرکت میکنند ، گاهی هم برای گوسفندان وقیحی چون تو .
دگر پا پیچ نشد ؛ زیرا متوجه شده بود با چه فردی هم کلام شده است و راهش را گرفت و رفت . همه در آن شهر کوچک به نوعی از او متنفر بودند . قابل درک است او شخصیتش شخصیتی نبود که کسی بخواهد به راحتی با او ارتباط برقرار کند . او زیاد فکر می کرد و کتاب های زیاد و قطوری میخواند ، همیشه ساکت بود و وقتی کسی با او حرف می زد با زبانی تلخ و سرد جوابش را میداد و همین باعث کشیده شدن دیواری بین او و جامعه شده بود . او بعد از سالها کتاب خواندن و سرو کله زدن با خانواده اش به این شخصیت رسیده بود . انگار رفته رفته تحلیل میرفت نه برای خودش ، بلکه برای دیگران . هرچه قدر بیشتر میفهمید ، کمتر حرف می زد و دیگر هیچ انسانی برایش ارزش خاصی نداشت .