متن تنهایی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات تنهایی
من قاصدکی تنها ،
کز کرده درون خویش،
یا دست نوازش کِش،
یا
بردار و به بادم ده.
عشق
یعنی
دو استکان چایی
در
افق
من و تو
تنهایی.
وقتی
به غروب چشمانت می نگرم
می گریم
غافل از اینکه
تو از شرق برایم چشمک می زنی.
و تنهایی...
تصویری از توست
در پوستِ تنم!!!
جان درتنم،شده اسیر
بیادوباره،دستم رابگیر
یاکه شبی، بیادرخوابم
تاآرام گیرد، دل بیتابم
هستی مدام،درخیالم
دنیایِ دردم،چون ننالم
رفتی و تنهاشداین دل
بی توعمرم،نداردحاصل
تنهایی
دار مکافاتی ست
که حلق آویز شد
تا تو مرا در اغوش بگیری
باید تنهاییام را ببوسم
و پروانهها را بیاموزم
که آزادانه در اتاقم پر بزنند
هرگاه که تمایل دارند
آنگونه که اتاقم وطن آنها هم بشود.
چه کردی با دلم تقدیر، چنین زار و پریشانم
که از هجرش میانِ کوچه های شهر حیرانم
سکوتم بوی غم دارد در این شب های تنهایی
که هر دم در هوایش همنشینِ شعر و بارانم
در این شب ها به آتش می کشد یادش وجودم را
ز تنهایی و دلتنگی،...
کـــاش سهــم ما از این همــه تنهـــایی،
تنهــایی هــم را به آغــوش کشیــدن بود...
تو نباشی
جانم تنهاست
عشق بی معناست
و چشمم موّاج ترین دریاست
خسته از انتظار و دلتنگ بهار
منتظر وصال یار و سزاوار دیدار
رو به ویرانیست، دیوار تنهاییم
بگذر یارب، ازاین بیمار بی پرستار
من از باغچهی خانهی تنهاییام
تنهاترم!
نه خندههایم شبیه گذشته است و
نه قدم زدنهایم
هرچقدر به تندی و چابکی میروم
باز دیر میرسم.
من از تو دور نمیشوم
شاید میان انبوه جمعیت گم شوم
اما با احساساتم پی میبرم
دنیا چه جای غریبیست
آفتاب چه غریبانه طلوع میکند
در میانهی بزن و بکوب تنهاییام
چه اندازه تنهایم!
به تنهایی
پنجرهی اتاقت را بگشای
محتاج تابیدن آفتاب است
گلهای گلدان صدایت میکنند
تشنگیشان با...
بعضی مواقع تنهایی خیلی با ارزش تر از از بودن های تو خالیست
چرا روزگار مرا از دیدن تو محروم کرد او که می دانست بی تو من تمام در وپنجره ها اتاقم را می بندم وپرده ها را می کشم وتا ابد در تنهایی خود می مانم
«من از آن زنهایم»
من
از آن زنهایم
که همیشه
بلند نمیخندند،
اما
اگر بخندند
چیزی
در هوای اتاق
عوض میشود.
از آنهایی
که دلشان میخواهد
برای خودشان
گل بخرند،
شبهای سخت
موهایشان را
خودشان نوازش میکنند،
و خوب میدانند
نجات
فعلِ تنهایی همین ست.
اما،
بگذار رازی بگویم:
گاهی...
لبخندِ مرا دید،غمم را هرگز
آمد،برایِ رفتن
امروز اگر نَ
فردا حتما.
בر گلویــم گیــر ڪرבه انـב،
بغضی هایی ڪه تمامش از سر تنهاییست...
بی شـڪ تنهــایی هم تنهــاست ڪه ما را تنها نمیگذارב...
لغت ها
گریزان از چیدمان
مات نگاهم می کنند
صفحه خالی
ذهنم آلوده از گفتن
در من فریاد یک شاعر
دنیا سرشار از نشنیدن
حالم آن دلشوره ی
کافه ی تنها و غریبیست
که در کوچه ی بی پاخور و تنگی
ایستاده
و راه رفتنی نیست
و پیراهنت
در لباسی دیگر
از من عبور کرد
تا...
تنهایی ام ساکت تر شود