برگه های مچاله و نامنظم دور...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای
برگههای مچاله و نامنظم دور میز پخش شده بودند. سرش را روی میز گذاشته بود و در فکر قدم میزد؛ همان روز پاییزی را به یاد میآورد: خیابانی بیجان و سرد، کوچهای کنار خانه، و خودش که دنبال کسی میگشت.
آری، به یاد داشت؛ تنهاِ تنها مانده بود و با دستی در جیب، در میان فکری مبهم قدم میزد. چه کسی آشفتهخاطرش کرده بود؟ آیا عشق همین بود؟
سرش را از روی میز بلند کرد و بهسمت بالکن رفت. سیگاری روشن کرد، شاید بتواند با دودش از خاطرات بگریزد
فرزانه شه بخش
ZibaMatn.IR