Farzaneh
گور بابای منطق :)
همه چیز دست به دست هم داده اند تا مرا نابود کنند.
برگههای مچاله و نامنظم دور میز پخش شده بودند. سرش را روی میز گذاشته بود و در فکر قدم میزد؛ همان روز پاییزی را به یاد میآورد: خیابانی بیجان و سرد، کوچهای کنار خانه، و خودش که دنبال کسی میگشت.
آری، به یاد داشت؛ تنهاِ تنها مانده بود و با...
در تاریکیِ مطلق ایستاده بود؛
تنها
سرد
بیدفاع
بیحرکت
سرمایی عمیق در نگاهش موج میزد. به آسمانِ تاریک و نیمهابری خیره مانده بود، غرق در خاطراتش؛ انگار دیگر هیچچیز را حس نمیکرد
کسی صدایش زد. برای یک لحظه از دنیایِ فروپاشیدهاش جدا شد و به آنسو نگاه کرد هیچکس آنجا...
از آدمای پر حرف چرت پرت گو متنفرم لطفا دو دقیقه ساکت باش
شد 5/۵/۵
کاش زودتر ببینمت مامان
مادر را برگردان برای ادامه زندگی به او نیازمندم:
او در این لحظه از زندگی سیر شده بود و در نهایتِ ناامیدی با خود میگفت: آیا این زندگی به زحمتِ زندهماندنش میارزد؟
وقتی خیلی آنلاینم یعنی زندگی اصلا خوش نمیگذره.
جهان مرا شکسته است… و من حتی فرصت نکردم ببینم چرا.
«همهچیز را پذیرفتهام، اما همچنان غمگینم…»
تیرگی هست ، و چراغی مرده.
و شاید اگر مادر بود زندگی طور دیگه میشد :)
هیچکس نمیداند
در دلِ دیگری چه میگذرد؛
شاید لبخندی که میبینی،
آخرین تلاشِ او برای فرو نریختن باشد.
میان تمام بی رحمی های دنیا،لبخندش دلیلِ بود برای دوست داشتن زندگی
یه نفر آدمم و یه دنیا صبر و تحمل.
ما برای این همه تلاش کردن و نرسیدن، حیف بودیم
زندگی جالبی ندارم انسان جالبی هم نیستم اخیرا.
- امید، آخرین چیزیست ڪہ مےمیرد!🌱'
در ناگذر ترین حالت ممکن به سر میبرم تمام جان به سختی نفس میکشد درد را تنفس میکند ..
برای آخرین بار دیدمت.
دورتر از همیشه، سردتر از همیشه، و بیروح.
در برابر من، بیدفاع و بیحرکت.
سردی دستهایش، تمام زندگیام را برای ساعتها، روزها، هفتهها، ماهها و سالها متوقف کرد.
چه کسی میداند چگونه میگذرند روزهای بدون او؟
شاید وداع، سختترین مرگ خاموش باشد؛ مرگی آرام و در...
کاش عزیزم، برایم از روزهایات بگویی، از حالوُ روزهایات، از دلتنگیهایت، از چشمان پرانتظار تو، از زندگی در جهان دیگر…
چگونه میگذرند روزها و شبهایت؟ چه کسی کنارِ توست تا حرفهای شیرینات را بشنود، کی گوش فرا میدهد به سخنانت، که هم آن شیرینتر از عسل؟
چگونه میشود بدون من…
حرف بزن باهام شاید امشب آخرین شبه :)