Farzaneh
گور بابای منطق :)
مادر را برگردان برای ادامه زندگی به او نیازمندم:
او در این لحظه از زندگی سیر شده بود و در نهایتِ ناامیدی با خود میگفت: آیا این زندگی به زحمتِ زندهماندنش میارزد؟
وقتی خیلی آنلاینم یعنی زندگی اصلا خوش نمیگذره.
جهان مرا شکسته است… و من حتی فرصت نکردم ببینم چرا.
«همهچیز را پذیرفتهام، اما همچنان غمگینم…»
تیرگی هست ، و چراغی مرده.
و شاید اگر مادر بود زندگی طور دیگه میشد :)
هیچکس نمیداند
در دلِ دیگری چه میگذرد؛
شاید لبخندی که میبینی،
آخرین تلاشِ او برای فرو نریختن باشد.
میان تمام بی رحمی های دنیا،لبخندش دلیلِ بود برای دوست داشتن زندگی
یه نفر آدمم و یه دنیا صبر و تحمل.
ما برای این همه تلاش کردن و نرسیدن، حیف بودیم
زندگی جالبی ندارم انسان جالبی هم نیستم اخیرا.
- امید، آخرین چیزیست ڪہ مےمیرد!🌱'
در ناگذر ترین حالت ممکن به سر میبرم تمام جان به سختی نفس میکشد درد را تنفس میکند ..
برای آخرین بار دیدمت.
دورتر از همیشه، سردتر از همیشه، و بیروح.
در برابر من، بیدفاع و بیحرکت.
سردی دستهایش، تمام زندگیام را برای ساعتها، روزها، هفتهها، ماهها و سالها متوقف کرد.
چه کسی میداند چگونه میگذرند روزهای بدون او؟
شاید وداع، سختترین مرگ خاموش باشد؛ مرگی آرام و در...
کاش عزیزم، برایم از روزهایات بگویی، از حالوُ روزهایات، از دلتنگیهایت، از چشمان پرانتظار تو، از زندگی در جهان دیگر…
چگونه میگذرند روزها و شبهایت؟ چه کسی کنارِ توست تا حرفهای شیرینات را بشنود، کی گوش فرا میدهد به سخنانت، که هم آن شیرینتر از عسل؟
چگونه میشود بدون من…
حرف بزن باهام شاید امشب آخرین شبه :)
تو برمیگردی عاشق تر از همیشه ولی من دیگه اون دختر 17ساله نیستم ..
یکی هست تو قلبم..
که هرشب واسه اون مینویسم و اون خوابه 💔
جبران نمیشوی حتی با گریه های عمیق
مامان🖤