متن زهرا نجفی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات زهرا نجفی
باران، نمنم بر سقفِ این خانهی متروک میکوبد
و دل، در تکرارِ نبودنت، دیوانگی پیشه کرده است.
آن رقصِ بیقرارت،
حالا در کوچه پسکوچههای زمان آواره شده
و من… تنها سایهای که بیهدف، در هیاهوی شهر به هر سو کشیده میشود.
دلی که بیقرار بود،
آتشی از تو داشت که...
برگ آویزان پی باد وزان بی محابا می رقصید
این وسط خورشید بی توجه فقط می تابید
باد می وزید،پنجره سوت می کشید
روح بی اختیار می دوید و میلرزید
تن میگریست،قلب میتپید
نصف جان آن ور دیوار،نصف دیگرش این ور
آیا رسم دنیا همین بود که هست؟
تا ابد برای من ساز غم پاییز زنید
بعد آن هم جامعه بر تن کنید
رنگ آن را نتوانید خلق کرد
بی خودی آواره ی برگ درختان نشوید
عروسی زمستان و غم پاییز کافیست
خواب پاییزی و یار بهاری کافیست
بی خودی قند قهوه ی دنیا نشوید