مردن هوس است بی تو ما را این عمر بس است بی تو ما را
نفسم بند نفسهای کسی هست که نیست بی گمان در دل من جای کسی هست که نیست
این قلب ترک خورده ی من بند به مو بود من عاشق او بودم و او عاشق او بود
پس لرزه های رفتنت هر روز ویران تر میکند این قلب ویران مرا
می خواهم فراموشت کنم اما این ماه ماه هر شب تو را به یاد من می آورد
مجال خواب نمیباشدم ز دست خیالت
مرا سنگ جفای تو کمانی کرده از قامت
بر مشام قلب من پیچیده عطر عشق تو
اگر برای ابد هوای دیدن تو نیوفتد از سر من چه کنم ؟
مدتی است شب با تمام قدرت شب میشود
روی به خاک می نهم گر تو هلاک می کنی دست به بند می دهم گر تو اسیر می بری
طمع وصل تو می دارم و اندیشه ی هجر دیگر از هر چه جهانم نه امید است و نه بیم
تنها تویی تنها تویی در خلوت تنهایی ام
چشم درویش بکن موقع صحبت با من من دلم خواسته شاید به شما زل بزنم
عاشقی لحظه ی خندیدن توست
چسبیده ام به تو بسان انسان به گناهش هرگز ترکت نمی کنم
در دلم هیچ نیاید مگر اندیشه ی وصلت تو نه آنی که دگر کس بنشیند به مکانت
هزاران بار اگر آیم به هستی تو آن هستی که بازم می پسندم
تو گناهی ساده هستی و من معصومانه به تو مرتکبم
تو بگو با دل در بند تو باید چه کنم ؟
سجده بر چشمان غیر از تو حرام است مرا
به هوایت بگو اینقدر برسر من نزند من سرم درد میکند
غیر عشقت نیست عشقی بر دلم
تو مرا طرح بزن تو که نقاش دلی