بهار باغ مرا آفتِ خزان زده است هجوم شوم ملخها به دشتمان زده است میان گفت و شنود آن زبان ناشنوا دوباره قفلِ سکوتی به گفتمان زده است عروسک کوکیّ گرگهای خون آشام دم از رگانِ بریده به کام جان زده است و گامهای نجس را به طرزِ رعب آور...