متن هجوم
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات هجوم
بهار باغ مرا آفتِ خزان زده است
هجوم شوم ملخها به دشتمان زده است
میان گفت و شنود آن زبان ناشنوا
دوباره قفلِ سکوتی به گفتمان زده است
عروسک کوکیّ گرگهای خون آشام
دم از رگانِ بریده به کام جان زده است
و گامهای نجس را به طرزِ رعب آور...
کوچهها آه میکشند
چشمها از هجوم
سایههای خاطرات
به آخر دنیا میرسند
نبودنت هر گوشه پیداست
پاهایم، تمام خیابانها را
بوسیدهاند
با اینکه اشک هایم
با چشم هایم بیگانه اند
اما از هجوم بی امان دلتنگی ات
اشک هایم دخیل بسته ی چشمانم شده اند
ممنوعه ای برای من
نمی توان صدایت را بوسید
دست ها را به موهایت گره زد
و میان میخانه ی چشم هایت
مست شد
اما ای کاش می توانستم
در هجوم هیاهوی نداشتنت
لااقل دیوار خانه ات می شدم
تو تصویر نگاهت را
بر سینه ام قاب می گرفتی
من...
اگر کوچکترین گوشۀ ذهنت را برای لحظه ای خالی نگه داری، عقاید مردم از هر طرف به سمتت هجوم خواهند آورد.