رضا رادمهر
هیچ
بهار باغ مرا آفتِ خزان زده است
هجوم شوم ملخها به دشتمان زده است
میان گفت و شنود آن زبان ناشنوا
دوباره قفلِ سکوتی به گفتمان زده است
عروسک کوکیّ گرگهای خون آشام
دم از رگانِ بریده به کام جان زده است
و گامهای نجس را به طرزِ رعب آور...
چهارگاه دلم را به نغمه گر نبری
نفیر جامه دران است مویه حاصل من
جانم از چشمم همیشه جاری است
زنده ام اما نمیدانم چرا؟!
گاهی دلم میخواهد عین ابر پاییز
با چشمهای خیس خود باران ببارم
تو موج بودی و دست از کنار من شستی
ببخش بوسه به لبهای خشک ساحل من
من و تو مثل الفبای ساز میمانیم
منم شبیه نت و تو،خطوط حامل من