متن اشعار فاتح
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار فاتح
با هر نفس که میکشم، ای همنفَس، از من تویی بیرون میرود، عاشقانه.
«همنفَس»
چگونه پنهانت کنم،
ای همنفَسِ جانم؟
وقتی نفسهایم
در هوای تو
جان میگیرند،
و در سینهام
عطرِ تو را
میپیچانند؟
چشمانم،
این دو عاشقِ بیتاب،
نامِ تو را
در هر نگاه،
بر زبانِ سکوت
مینویسند؛
و من،
در این بازیِ پنهان،
به تو باختهام.
میخواهم پنهان شوم
در میانِ...
چگونه پنهانت کنم،
وقتی نفسهایم همنفَسِ توست؟
وقتی هر دم که میکشم،
آرامآرام
تو از میان سینهام
خودت را به راه میاندازی؟
چگونه انکار کنم تو را،
وقتی نگاه،
اسمِ تو را نمیگوید
اما نفس،
با بیزبانی،
همان را مینویسد؟
من میخواهم سکوت باشم،
ولی سکوت
در میانِ همین همنفَسی...
در باغِ جان، گلی نو شکفته میبینم
بهارِ عهدیِ رفته، نهفته میبینم
به رویِ موجِ زمان، قصهای میخواند
سرودِ عشقِ کهن را، شنفته میبینم
به گوشِ جان، نوایی دلنشین آید
غمِ گذشته به پایان، رَفته میبینم
شکوفههای امید، بر شاخسارِ دل
به دستِ سبزه، گِرهها، سُفته میبینم
زِ ژرفنایِ وجودم،...
به باغِ جان، نهالِ عشق، نشاندم، ای نگار
به جایِ خارِ غم، گُل هایِ شادمانی، در بهار
تو گفتی این کویر، تشنهیِ بذرِ محبت بود
بِکِشتَمَش، به جان و دل، زِ مهرِ بی شمار
کنون ببین، که صحرا، چگونه شد گلشن
زِ هر شکوفه، رسد عطرِ دیدنِ رخسار
نماند دیگر،...
بیا که فصلِ وصالِ تو، مرادِ بختِ من است
به جز هوایِ تو، امّیدِ دیگری، سختِ من است
جوانیم، به ثمر میرسد، زِ جامِ نگاهت
که شهدِ عشقِ تو، نوشیدنیترین، طعمِ سختِ من است
چه عیدِ قربانیِ عشقی، در این دیارِ جنون
که جز به پایِ تو، جان دادن، سعادتِ...
به باغِ دل، عشق افشاندم، ای یار،
که جایِ بیدِ مجنون، روید گلِ دیدار.
نشاندم دانهیِ امید در جانِ خرابم،
که سبز گردد، بهارِ وصل، بر این خاکِ نابم.
بساطِ غم، به کنجی نهادم، ای جان،
که عشقِ تازه، بنا کرد، به صحرایِ دل، ایمان
قطعهای از تو، در کنارم نبود، اما،
دل، با هر نفس، تو را در خود، زنده نگه میدارد…
«دگر باره، طلوع از چشمِ مستت،
پناهی بر تنِ خستهام، آغوشِ تو باشد…»
«برای دیدنت، صبحِ مرا غرقِ شکوفه کن،
که در هر قدم، جانم به پایت هدیه میسازم…»
«گشودم پنجره را، تا عطرت بپیچد،
خوشا صبحی که عطرِ تو، بیدارِ من باشد…»
در اوج رنج، شکوه مردانگی است،
که جبهههای دل، در دست توست…
گرانی درد، فریبکار نیست،
سر به کار، و دیده بر راه است…
همیشه درد، بر دلِ جنگآور مینشیند،
اما مرد، به آتش فریاد میزند…
در هر نفس، جز تو چیزی نمیجویم،
تو، همه دنیای من، همهبهانهام...
از توست این شعلهای که در دل میفروزد،
هر بهانهای، جز عشق، در برنمیگیرد…
ای عشق، تو معنی این زندگیام هستی،
بیتو، همه لحظهها، بیفایده است…
در چشمان تو، دریای بیکران است،
که در آن، غرقِ فکر کردن است…
تورا در دل دارم، مگر میشود،
که بیتو، این جان، بیصدا سوختن است…
تمنای وفا در جانم هرگز نمیمرد
ولی ای بیوفا! از بیوفایی بگذر، بگذر
چو پیمان شکستی و رفتی، نفس تنگ شد
من از امیدِ تو، ای یار، دگر نومیدم مَیْذر
به جانِ دلِ من، آن شبی که تو خندیدی
به صبح رسید و دیدم: نهانِ...
اگر جانان، زِ عهدِ عشق، پیمان بشکند،
چشمِ یاران، زین وفایِ بیوفا، چندی رسد؟
هر که پیمان بست و عهدِ عشق واهی کرد،
از وفایش، چون نِهی، جز نامِ نیکی، کس نَبَرد!
هر که در دل، آرزویِ وصلِ جانان میکند،
باید او را، صبر و...