متن اشعار فاتح
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار فاتح
چو خواندم سلامی که از جان برآمد
به نام و به هرآنچه در ذات داری
نگاهت شرابی که در جامِ شعر است
به زلفِ سیاهِ غزلسازِ کاری
دلِ من نه تنها، دلِ هر که خواند
شد آرامِ جان، با وفایِ نگاری
ز چشمِ سخن، سیلِ اشکی چکیدهست
همان اشکِ شوقی...
چشمها در پیِ آن جلوهیِ بیمانند،
در تماشایِ تو، گشتند همانداخت و بیمانند.
گرچه عالم به تماشایِ تو، چشم دوخته،
من که در چشمِ تو، گم گشتهام، بیصدا و بیماند.
بگذر از این همه دنیا، که جهان تنگ است،
در نگاهِ تو، هر آنچه که بود، رنگ است.
گرچه چشمِ جهان، در پیِ تو میدود،
گره خورد به چشمت، تمامِ پنگ است!
چندان نشینم در کشتیِ عشقت، ای نگار
تا مرا یا وصل باشد، یا نصیب از قهر، یار
یا رسد دستم به ساحلهای آرامِ وصال
یا چو موجِ بیقراری، گم شوم در شامِ تار
گرچه طوفان میزند هر دم به جانِ خستهام
خوشتر آن طوفان که دارد بوی گیسویِ بهار
من...
«بزن بر موج، که میداند تو را،
که دریا، از دلِ طوفان، پدید میآید!»
«نمان، که تکیهگاهِ جانِ من باشی،
اما نه آنسان که زنجیرِ پایی بر زمین باشی؛
کمی بمان، تا با رقصِ رفتنت،
دانم که از ترازویِ جهان، کجاست این تنهایی...»
چنان غمت به دلِ خستهام قلم انداخت،
که نقشِ روح من از هر نظر، عدم انداخت.
نه عقل ماند مرا، نه قرار، نه آرامش،
نسیمِ یادِ تو جان را به پیچوخم انداخت.
به شوقِ دیدنِ آن چشمِ روشنت، ای عشق،
هزار پنجره بر شامِ تیرِ غم انداخت.
...
چنان شکسته شدم زیرِ سایهی فراموشی،
که جز سکوت نمانَد، زِ من نشانِ خاموشی.
به شوقِ نامِ تو شب را هزار بار نوشیدم،
ولی ندانستی این درد را تو، همخوشی؟
اگر گذر کنی از من، شبی، به بیخبری،
نگاهِ سردت بسوزد مرا چو آتشی.
من آن کسم...
گفتا که رهایت کنم از بندِ نگاهم؟
گفتم که مکن، ای همهی دار و ندارم
چون دست به جانم زد و پرسید چه خواهم
گفتم: تو بمان… من به همین زندهام، یارم
گفتا که اگر دور شوم از تو چه گردد؟
گفتم که نفس میرود از سینه، نبارم...
چشمِ من خیره به راه است، مگر میآیی؟
بی تو هر منظره، وهمی است که از دل خایی
گوشِ من منتظرِ لحنِ تو، ای جانِ جهان
قصهیِ عشق، به جز نامِ تو، گویا نایی!
نبضِ این ثانیهها، از دمِ تو میگیرد
ورنه این رفته شمار از چه صدا مییابی؟
هر...
جان میگیرد از تو، در تو نفس مییابد
چون بیتو نفس هم در سینه نمیماند
غزلها خواندهام، اما در این میان،
دو چشمِ تو، بهترینِ شعرم شد.
چشمان تو، غزلِ نابِ روزگارِ من است
هر سطرِ نگاهِ تو، بهترینِ شعرِ نابِ من است
با هر نفس که میکشم، ای همنفَس، از من تویی بیرون میرود، عاشقانه.
«همنفَس»
چگونه پنهانت کنم،
ای همنفَسِ جانم؟
وقتی نفسهایم
در هوای تو
جان میگیرند،
و در سینهام
عطرِ تو را
میپیچانند؟
چشمانم،
این دو عاشقِ بیتاب،
نامِ تو را
در هر نگاه،
بر زبانِ سکوت
مینویسند؛
و من،
در این بازیِ پنهان،
به تو باختهام.
میخواهم پنهان شوم
در میانِ...
چگونه پنهانت کنم،
وقتی نفسهایم همنفَسِ توست؟
وقتی هر دم که میکشم،
آرامآرام
تو از میان سینهام
خودت را به راه میاندازی؟
چگونه انکار کنم تو را،
وقتی نگاه،
اسمِ تو را نمیگوید
اما نفس،
با بیزبانی،
همان را مینویسد؟
من میخواهم سکوت باشم،
ولی سکوت
در میانِ همین همنفَسی...
در باغِ جان، گلی نو شکفته میبینم
بهارِ عهدیِ رفته، نهفته میبینم
به رویِ موجِ زمان، قصهای میخواند
سرودِ عشقِ کهن را، شنفته میبینم
به گوشِ جان، نوایی دلنشین آید
غمِ گذشته به پایان، رَفته میبینم
شکوفههای امید، بر شاخسارِ دل
به دستِ سبزه، گِرهها، سُفته میبینم
زِ ژرفنایِ وجودم،...
به باغِ جان، نهالِ عشق، نشاندم، ای نگار
به جایِ خارِ غم، گُل هایِ شادمانی، در بهار
تو گفتی این کویر، تشنهیِ بذرِ محبت بود
بِکِشتَمَش، به جان و دل، زِ مهرِ بی شمار
کنون ببین، که صحرا، چگونه شد گلشن
زِ هر شکوفه، رسد عطرِ دیدنِ رخسار
نماند دیگر،...
بیا که فصلِ وصالِ تو، مرادِ بختِ من است
به جز هوایِ تو، امّیدِ دیگری، سختِ من است
جوانیم، به ثمر میرسد، زِ جامِ نگاهت
که شهدِ عشقِ تو، نوشیدنیترین، طعمِ سختِ من است
چه عیدِ قربانیِ عشقی، در این دیارِ جنون
که جز به پایِ تو، جان دادن، سعادتِ...
به باغِ دل، عشق افشاندم، ای یار،
که جایِ بیدِ مجنون، روید گلِ دیدار.
نشاندم دانهیِ امید در جانِ خرابم،
که سبز گردد، بهارِ وصل، بر این خاکِ نابم.
بساطِ غم، به کنجی نهادم، ای جان،
که عشقِ تازه، بنا کرد، به صحرایِ دل، ایمان