متن اشعار مجتبی حمیدی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار مجتبی حمیدی
در امتدادِ فاصله، در اوجِ بیکسی
ماندهست بر دلم، غمِ دور از تو باز پُرسی
عشق است، آنچه میکِشد این جانِ خسته را
تا کویِ تو که قبلهی هر صبح و هر خسی
ای «گلِ سرخ»ِ باغِ من، ای یارِ ماندگار!
در خاطرِ شبانهی من، یادِ تو بهار
هرگز گمان...
«در نگاهِ تو»
در سیاهیِ چشمانت،
جادویی نهفته است…
جادویی که مرا به دیوانگی میکشاند.
عشقِ تو، بیکران است،
آنقدر وسیع که هیچ مرزی نمیشناسد.
من دنیایی را نمیخواهم که در آن تو نباشی؛
چرا که بدون تو، جهان فقط یک فضای خالی است.
من پیش از تو، زندگی را...
در غبارِ بیکرانِ روزگار، من تو را یافتم
در میانِ تازیانهیِ زمان، من تو را یافتم
جهان، برگی بود و از پایِ پایی، میافتاد
در میانِ ریزشِ این هستی، من تو را یافتم
اگر هستی به شعله، در میانِ من زبانه میکشد
در میانِ آتشِ این بودن، من تو را...
آه از این لحظههای بیتکرار
که شده سهمِ ما، فقط تکرار
ای امیدِ تمامِ بیکسها!
بیتو، ما و خزان و شببیدار
نفسِ من به بند میآید
بیتو در این دیارِ بیمعیار
تار و پودم ز غم شده دَر هم
بس که باریده دیده در دیوار
تکیهگاهِ فقیر و خسته، کجاست؟...
تقدیم به ساحت آن که دلها در هوایش میتپد:
در سینهام از داغ فراقت، شرری هست
در دیده به راهِ تو، امیدِ نظری هست
ای ساقیِ میخانهی عشق و شبِ بیدار
در یادِ تو، از حالِ دلِ خویش خبری هست
دور از تو اگرچه همه شب گریه و سوز است...
تو آیهای زِ نور، نه از جنس این زمین
آمد به دل، شبی، چو نَفَسهای یا سَکین
با نام تو وضو گرفتم از اشک ناب
دل را نهادهام به حضورت، چو سنگِ دین
هر واژهات، دعای اجابت شدهست، آه...
هر خندهات، شفاست، برای تمامِ چین
بیتو نماز چشم من افتاد...