متن اشعار عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار عاشقانه
در سایهها گم میشوم،
بینام، بینقشه، بیصدا…
دور از نفسهای زمین،
در خوابِ سنگینِ هوا.
از بغضِ باران اومدم،
تا انتهای بیکسی،
در من چراغی روشن ست،
یاد روزهای بی کَسی
نه دل به فردا بستهام
نه ردّی از گذشته هست
تنها سکوتی مانده،ست،
از روزهای همنفسی،
روزای خوب و...
بوسهٔ عشق ✍🏽
بوسه میخواهم شبی آیی لبم را تر کنی
یا بیایی و تمنّای وصالم را شبی باور کنی
بغض دارم همچو زندانی از این درد فراق
میشود روزی بیایی غصه را کمتر کنی
خستهام از این همه شبهای تلخِ انتظار
میشود روزی بر احوال دل من نظر کنی...
خستـه ام از زنـدگی با غم تبانی میکنم
دفتـرم را می گشایم شعرخوانی میکنم
گم کردی
میان دفتر شعرم مرا گم ڪردے و رفتی
نوشتم بی" تـو" میمیرم تبسم ڪردے و رفتی .
نوشتم بی" تـو" غمگینم ،توشتم بی" تـو" افسرده ،
مرا با این صفت ها هم ،تجسم ڪردے و رفتی .
نوشتم بعد" تـو" شبها ،دل من ماندِه و غمها ،
تـو...
مدتیهستکهدرگیرسوالیشدهام
تو چه داری که مناینگونههواییشدهام
عشق از دلِ کوچکِ دفترم
یکباره بلند شد
و آرام گفت:
اجازه هست
دوستت داشته باشم؟
به اولین سلام
بیتِ من رسید؛
نگاهی خستهتر از شعرم و
روی میزِ مدرسه نشست.
ماه روی شانههای خیابان نشست و به تو فکر کرد
در باغِ خیال من درختان با صدای تو شکوفه دادند
باد از میان موهای جهان گذشت و عطر تو را آورد
عشق آمد و دریا در رگ رویا بیدار شد
نام تو مثل پرندهای از پنجرهٔ روحم پر کشید
امشب در آینهی زیبای نگاهت گم شدم
ستارهها زیر قدمهای خیال تو لرزیدند
زمان در میان دستان گرم تو آرام گرفت
تمامِ پلهای جهان به سمت لبخندت کشیده شدند
قلبم میان کهکشانِ نفسهایت آتش گرفت
دلم هنوز در جستجوی ردّ قدمهای تو سرگردان است
برگرد که بیتو حتی رویاها راه خانه را گم میکنند
روز مرگی هایم را درون کیسه ی سیاه ریختم مبادا باد غم هایم را برایت،تعریف کند،
در چشمانت اقیانوسِ وارونه ایِ
از ستارهها جوشید
قلبم پروانهای از جنسِ ابر شد
و در آتشِ بوسهات ذوب گردید
زمان چون شمعِ نرمِ شد،
و عشق تو را بر ساحلِ
رویاهایم ریخت
الهی دریاب
الهی، ای ز ذاتِ پاکِ تو آیینِ جان روشن
ز نورِ کبریایت گشته شامِ انس و جان روشن
تو آن سلطانِ بیهمتایِ مُلکِ «کُن فکان» هستی
که از حکمِ تو شد هفت آسمان و خاکدان روشن
اگر گمکردهراهی در بیابانِ تحیّرها
ز لطفِ رهنمایِ تو شود راه بی...
تو را در استکانِ ماه ریختم،
شب از لبت چکید و سحر مست شد،
ستارهها به روسریِ تو سنجاق شدند
و آسمان، نامت را آهسته گریست
دوست داشتنت دریاست
گاه آرام و پُر از سکوت
گاه طوفانی و پُر از هراس
من سالهاست
دل به دریا زدم
دوست پنجرهایست در شبِ بارانی
که از آن، دل به روشنایی می رسد
انتظار عبث
آمدی امّا لبانت شوقِ بوسیدن نداشت
گرمیِ هُرمِ نگاهت حسِّ بوییدن نداشت
باغِ پاییزی شدی در پیشِ چشمانم، دریغ
شاخهیِ خشکِ تمنّا قصدِ روییدن نداشت
بادهای تلخ از نگاهت در دلم ریختی ولی
این لبانِ تشنه میلی بهرِ نوشیدن نداشت
پرده بر رخسارِ ماهت بستهای در خاطرم
ماهِ...
سحرچون جامه بگشاید، ضیاءِ یار میآید
به جانِ خسته و تشنه، صفایِ یار میآید
اگر در ظلمتِ تقدیر، راهی را نمیبینم
چراغی در شبِ تارم ز سویِ یار میآید
ورق در بازیِ دنیا بگردد ناگهان روزی
که حکمِ بردنِ بازی، ز رأیِ یار میآید
دلِ مسکینِ من عمری به دنبالِ...
خستـه ام از زنـدگی با غم تبانی میکنم میکنم
دفتـرم را می گشایم شعرخوانی میکنم
عصر زیباییست لبخندی بزن زیبای من
یک دو بوسه جای لبخندت پیدا میشود..