ز عشقت سوختم ای جان کجایی ..؟
زین گونه مرا خوار که دارد که تو دارى؟
حیف باشد بر چنان تن ، پیرهن...
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد...
مجروح وفا بی اثر زخم شهید است ...
جدایی زهرِ خود را اندک اندک می کند ظاهر...
زندگانى کارِ مردن بر من آسان کرده است
بیار بوسه، که اِمروز نیست روز مدارا...
آنچه بر طبعِ تو می آید گران ، یادِ من است... کاشانی
جرمم این دان که ز جان دوست ترت می دارم...
بسته ام در خم گیسوی تو امید دراز...
خو با فراق کرده ندارد مذاق وصال... قزوینی
وآن که ما را غمش از جای ببُرده ست، کجاست؟
بیا به نبودن خیانت کنیم و یکدیگر را ببینیم!
جز دوست نمیخواهم ، از دوست تمنّایی…
عشق با خاکم برابر کرد و گردى بر نخاست...
گفتمش با غمِ هجران چه کنم؟ گفتْ بسوز!
ما چو کوهیم و صدا در ما زتوست ..
بند رختی وسط طوفانم...
باز آی که باز آید عمر ....
چو روی دوست نبینی جهان ندیدن به... فلسفی
بلاگردان چشمت کن مرا گاهی نگاهی
کاروان نیست که دل ، هر که به جایت آید..
من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد .