چو شمع سوخته هستم ولی اسیر نگاهت تو بیخبر از دل من ، من آشنای تباهت تو خنده میزنی آرام و من خراب و پریشان یکی به فکر جدایی یکی نشسته به راهت به شب پناه سپردم که ماه روی تو بینم ولی چون ابر جدایی گرفته راه ، نبینم...