هر که شد حلقه به گوشِ سرِ زلفِ تو، به گوش نیست دیگر سرِ تدبیر و هوایِ سرِ دوش ما که در دامِ تو افتاده و حیران شدهایم که دهیم عقلِ خود از دست به این رختِ خَموش؟ زلفِ آشفتهی تو، سلسله ی جانِ من است میزنم بوسه بر آن...
خون میرود نهفته از این زخم اندرون ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد...