ای درختِ کهن، که ریشه در خاک و چشم به آسمان داری، تو خود قصهی جانِ ما هستی؛ ایستاده در طوفان، با شاخههای خسته، و دلی که هنوز آفتاب را میجوید. اگرچه تبر بر تنهات فرود آید، و دود از دلِ هیمه برخیزد، اما آتش، نه پایان، که آغازِ روشناییست....
برگی نیفتاد، اما هوا پر از اتفاق بود نه صدایی، نه شتابی فقط زنی ایستاده بود کنار درختی کهن، و نگاهش مثل دعایی خاموش، صلح را میپاشید به جهان.