سیروان* از ساحل بیزار بود ابر شد! کوهستان آغوشش را بر رویش گشود و به برفش تبدیل کرد! آفتاب هم خواست که او را سیلاب کند هنرمندی از راه رسید و به دختر آرزوهای گلهای سوخته تبدیلش کرد. ----- * سیروان: رودخانهای در کردستان
حالم بده کجایی توقاتل این تنهایی شو
برگای زرد منو یاد تو میندازن چه زود رسید پاییز بازم اما این بار تو مال من نیستی روزا دارن آروم آروم سرد میشن غروبا دلگیرترن همه دنیا بهم میگن نیستی