متن پاییز
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات پاییز
تا
بهار را
بخش کردیم
قاصدک
سررسید
که
پاییز است.
اگر
با مهر
شروع نکنیم
گرفتار
بی مهری
می شویم.
من
پاییز را
پشت پنجره
نشانده ام
تا هرروز
با
مهر
برایم لبخند بزند
پشت پنجره
نشسته است
پاییز
تا
مدل نقاشی ام شود
دریک
غروب خالی از خاطره.
پاییز
دچار تسلسل شد
رنگ ها را بر هم ریخت
بر
بوم نقاشی.
به از آنست..
گویند که پاییز خزانست
پاییز بهاریست که رنگش به از آنست
باد
تمام لشکر بهار را بر زمین ریخت،
به
من
و
تو
رحم می کند.
بی خیال
پاییز
تو کنارم باشی
حلّه.
بی تو
بی برگ تر
از پاییزم.
من
و
پاییز
فقط
تو را کم داریم .
نمیدانم چند سالگی بود که فهمیدم.
قاصدک ها خبر از اومدن پاییز میدهند.
یادم نیست.
ولی خوب میدانم با اومدن هر قاصدک پاییز نزدیک است.
و هر پاییز یعنی یک سال بزرگتر شدن یک سال پیر تر شدن،
((خدا میداند قرار است چند تا قاصدک دیگر به روی ایوان خانه...
بازم پاییز شد رفتی؟
روزا کوتاه شد رفتی؟
هزار سال تو پاییزا
منم یه آدم تنها
تو آبان گم میشی هربار
تو آذر میمیرم هر سال
بازم تو راهی که میری
هزارتا برگ رو له کردی
بازم نگاه آخر رو
نکرده پشت سر رفتی
یه بار پاییز که شد برگرد...
"نقاشیِ خدا"
باد
برگها را
روی زمین میکشد.
نیمکت
در سکوت
تماشا میکند.
انگار خدا
در پاییز
نقاشیِ تازهای شروع کرده
و هنوز
رنگها را
خشک نکرده است.
پاییز
آرزوهای بهار را
به باد داد
و رهگذران می کوبندش
با فریاد.
مانده ام
چون
آخرین برگ درخت
نه میل ماندن دارم
و
نه میل افتادن
امّا
باد
بی رحم است.....
پیچیده تو باغِ خونه
باز صدایِ پایِ پاییز
مثهِ بارون رویِ گونه ام
شده اشکام بی تو لبریز
تویِ این پاییزِ دلتنگ
بی تو من، بی تاب و خَستَم
رویِ هر چی غیرِ چشمات
بِخدا چشمامو بَستم
خش خشِ برگا توو کوچه
میزنه آتیش به جونم
هَم قـَدم با اون...
باز آمد از راه
در پگاهی سرد
بانسیمی پر سوز
جنگل برگهایش را پیشکش کرد
پرستو چشمکی زد کوچید
زنبق عشوه ای کرد لرزید
همه جا خاموش شد...
سمفونی باد آرام آرام وزید
ابر رقصید
باران نم نم بارید
رعد ناگهان غرید
برق از جا جهید
ماه خاموش شد
ستاره...
آغوش تو را به شاخهای بستم که هیچ وقت
پاییز ندید.
من ریختم، اما دستانم هنوز خیال چیدن دارند. 🤍
باز آمد از راه
در پگاهی سرد
بانسیمی پر سوز
جنگل برگهایش را پیشکش کرد
پرستو چشمکی زد کوچید
زنبق عشوه ای کرد لرزید
همه جا خاموش شد
سمفونی باد آرام آرام وزید
ابر رقصید
باران نم نم بارید
رعد ناگهان غرید
برق از جا جهید
ماه خاموش شد
ستاره...
رها پاییز را اینطوری خطاب می کند؛
ای دستاورد ِ شیرینِ من :
درشبهای بلند تو بود
که برای چشمهای او شعر بافتم...
فال حافظ ندهد پاسخ دلتنگی من را
حال من را فقط از حضرت پاییز بپرسید
من و این خیابونا
خالیه رد پای تو
خاکستری هوای شهر
به غمگینی چشای تو
من دیگه عاشق نمی شم
اون آدم سابق نمی شم
حال و هوای این روزام
مثل یه دختر پاییز
غم تو چشماش لبریز
سرخی دستاشو
با پالتو سرد وخیس
عقل من سختگیره
با خاطراتت درگیره...