متن پاییز
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات پاییز
شعر پنجم:پاییز بی تو
پاییزِ بیتو
چیز عجیبیست...
همان کوچه است،
همان پنجره،
همان درختی که
هر سال
زودتر از همه
زرد میشود.
اما انگار
چیزی در جهان
کم شده است؛
چیزی شبیه
صدای قدمهای تو
روی برگهای خیس.
امروز
یک فنجان چای ریختم
و بیاختیار
فنجان دوم را
کنار...
شعر پنجم:پاییز بی تو
پاییزِ بیتو
چیز عجیبیست...
همان کوچه است،
همان پنجره،
همان درختی که
هر سال
زودتر از همه
زرد میشود.
اما انگار
چیزی در جهان
کم شده است؛
چیزی شبیه
صدای قدمهای تو
روی برگهای خیس.
امروز
یک فنجان چای ریختم
و بیاختیار
فنجان دوم را
کنار...
شعر چهارم:بوی خاک باران زده
باران که بند میآید،
کوچه
بوی تازهای میگیرد؛
بوی خاک،
بوی زندگی
و خاطرهای
که انگار همین حالا
از راه رسیده است.
پنجره را باز میکنم
و هوای خیس
آرام وارد خانه میشود.
روی دیوار روبهرو،
قطرهای میلغزد
و من فکر میکنم
چقدر شبیه آدمهاست؛...
شعرسوم :نیمکت خیس
امروز
نیمکتی خیس بود
و برگهایی که
آرام روی آن نشسته بودند.
کسی آنجا نبود،
اما جای خالیِ تو
هنوز
گرمِ خاطره بود.
نشستم،
دستم را روی چوب سرد کشیدم
و به روزی فکر کردم
که کنار هم
به رفتوآمد آدمها خندیدیم.
آن روز،
پاییز تازه آمده...
شعردوم:باران که میبارد
باران که میبارد،
پنجره
بیشتر از همیشه
شبیه چشمهای من میشود؛
خیس،
خاموش
و پر از حرف.
بوی خاک
در خانه میپیچد
و من،
بیآنکه بخواهم،
یادت میافتم.
عجیب است...
بعضی آدمها
حتی وقتی نیستند،
در سادهترین اتفاقها
حضور دارند؛
در صدای باران،
در بخار چای،
در...
مجموعه «پاییزبهانه ی باران»
شعر اول :برگها شبیه نامه اند
برگها شبیه نامهاند؛
نامههایی که پاییز
برای کوچه مینویسد
و باد،
پستچیِ بیقرارشان میشود.
هر برگ
حرفی دارد
که شاید هیچوقت
به مقصد نرسد.
یکی از شاخه میافتد
برای خداحافظی،
یکی روی شانهی رهگذری مینشیند
تا یاد کسی را
به...
تا
بهار را
بخش کردیم
قاصدک
سررسید
که
پاییز است.
اگر
با مهر
شروع نکنیم
گرفتار
بی مهری
می شویم.
من
پاییز را
پشت پنجره
نشانده ام
تا هرروز
با
مهر
برایم لبخند بزند
پشت پنجره
نشسته است
پاییز
تا
مدل نقاشی ام شود
دریک
غروب خالی از خاطره.
پاییز
دچار تسلسل شد
رنگ ها را بر هم ریخت
بر
بوم نقاشی.
به از آنست..
گویند که پاییز خزانست
پاییز بهاریست که رنگش به از آنست
باد
تمام لشکر بهار را بر زمین ریخت،
به
من
و
تو
رحم می کند.
بی خیال
پاییز
تو کنارم باشی
حلّه.
بی تو
بی برگ تر
از پاییزم.
من
و
پاییز
فقط
تو را کم داریم .
نمیدانم چند سالگی بود که فهمیدم.
قاصدک ها خبر از اومدن پاییز میدهند.
یادم نیست.
ولی خوب میدانم با اومدن هر قاصدک پاییز نزدیک است.
و هر پاییز یعنی یک سال بزرگتر شدن یک سال پیر تر شدن،
((خدا میداند قرار است چند تا قاصدک دیگر به روی ایوان خانه...
بازم پاییز شد رفتی؟
روزا کوتاه شد رفتی؟
هزار سال تو پاییزا
منم یه آدم تنها
تو آبان گم میشی هربار
تو آذر میمیرم هر سال
بازم تو راهی که میری
هزارتا برگ رو له کردی
بازم نگاه آخر رو
نکرده پشت سر رفتی
یه بار پاییز که شد برگرد...
"نقاشیِ خدا"
باد
برگها را
روی زمین میکشد.
نیمکت
در سکوت
تماشا میکند.
انگار خدا
در پاییز
نقاشیِ تازهای شروع کرده
و هنوز
رنگها را
خشک نکرده است.
پاییز
آرزوهای بهار را
به باد داد
و رهگذران می کوبندش
با فریاد.
مانده ام
چون
آخرین برگ درخت
نه میل ماندن دارم
و
نه میل افتادن
امّا
باد
بی رحم است.....
پیچیده تو باغِ خونه
باز صدایِ پایِ پاییز
مثهِ بارون رویِ گونه ام
شده اشکام بی تو لبریز
تویِ این پاییزِ دلتنگ
بی تو من، بی تاب و خَستَم
رویِ هر چی غیرِ چشمات
بِخدا چشمامو بَستم
خش خشِ برگا توو کوچه
میزنه آتیش به جونم
هَم قـَدم با اون...