"مسافرِ باران"
من آن اَبرَم که میخواهم بِبارَم
زِ دلتنگی هوایِ گریه دارم
در این بِیغوله نایِ ماندنم نیست
دلِ خود را به دریا میسِپارَم
اگر چه جان دگر در تن ندارم
ولیکن راهِ برگشتن ندارم
تو رفتی و تمامِ من فرو ریخت
دگر چاره به جز رفتن ندارم؟
نبودی...