شعر عاشقانه غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر عاشقانه غمگین
در ســکوت لحظه ها
آنچنــان در خــیالت
و در بغـــض غریبانه ای که
بی تـــو
رهــایم نمی کند
مــچاله می شوم
که آســـمان خنده هایم
از ابـــرهای خاکــستری تردید
پوشــیده می شود
ابرهایی که عاشــقانه هایم را
هر روز
بــارانی می کنند
این روزها که میگذرند،
این روزها که ندارمات
گرگهای خون از درون مرا میدرند،
طاقت بودنم
پا سست کرده،
آن چشمهایت عاقبت مرا دریدند
شعر آخرِ قصه است
آرام گیر....
روزهای زیادی از آن روز گذشت
از آن روز
از آن شب
از آن عصر دل انگیز
که نگاه تو بر آن پیکر زیبا
برآن جام
بر آن چشم دل آرا افتاد
تو از آن روز که نگاه کرد تورا تو شدی
از آنشب که خوابیدی و خوابت...
چه خبر یار شنیدم که گرفتار شدی
دل سپردی و برای دگری یار شدی
بعد دل کندنت از من دلت آرام گرفت؟
خوب شد زندگیت؟ یا که بدهکار شدی؟
بی تو اینجا خبری نیست بجز غصه و درد
حال خوش بودی و رفتی و دل آزار شدی
تو خودت خواستی...
آرامــشم
وابســته است به چــشمانت
چشــمانی که نگاهــشان را
مــدتی است که
از چــشمانم دریــغ کرده ای
دســتانم دلخــوش
به دســتان محــکم و مردانه ی توست
اما افســوس که با رفتنــت
دســتانم هر شــب
دســت در دستــان دلتــنگی
در کوچــه پس کوچه های خیــال
تا سپــیده ی صـــبح
بی تــو...
کاش در کنــارم بودی
تا هـــر سپیده ی صـــبح
قـــدم می زدم
با تـــو
هم پای غـــزلهایم
در ســاحل زیبای عـــشق
و بر روی شــن مـــاسه هاش
می نـــوشتم
دوســـــتت دارم
چه شبها با خیالِ تو زدم گامِ سفر، تا صبح
دویدم در پیِ عطرِ تو از کوی و گذر، تا صبح
تو اکنون در هجومِ فکرهای خویش بیداری
من از هجرِ تو میسوزم چو شمعِ شعلهور، تا صبح
نه خوابم میبرد بی تو، نه اشکم بازمیایستد
نشسته با من این...
تو نباشی
هوا از راه رفتن می ترسد
ماه
بی صدا چکمه هایش را
بر لبهی دیوار جا می گذارد
انگار نمی خواهد
دست کسی به تو برسد
تو نباشی
شب بوها پشت پنجره می میرند
وخیابان
در سکوتی کوتاه
میان سو سوی چراغها
به تو فکر می کند و...
پشت آن کوه بلند
سر سرسبزی هر جنگل سرد
روی پل
کنار رود
همه جا برف میهمان است
گیسوانم همگی از تماشای زمستان های انتظار
سپید پوشیده اند
کاش میدانستم
کدامین برف
جاده آمدنت را بسته است
انتظار یار
نشسته ام به دل امید می دهم
به زلفهای سیاه خویش
تِم
سپید می دهم
ولی
نیامدی!
حال
ببین که پیر شدم
ازاین زیر و بم های روزگار
چو زخمه های تار
نحیف و زار
شدم
رسم رفاقت، ✍🏼
گفتی به رسم عاشقی امشب بیا مهمان من
گفتم نمیدانی مگر تو ماه کنعان منی
گفتی که دلتنگم بیـا ای منتهی عاشقی
گفتم کنارت هستم و هموارہ در جان منی
گفتی نمانـدہ در دلم شور دگر از عاشقی
گفتم اگر لیلی شوم،مجنون دوران منی
گفتی نمانده خاطری...
در ازدحامِ کوچههایِ شهر،
ردِ پایِ تو را گم کردهام.
میشود گاهی،
بیهیچ دلیلی،
فقط برایِ نفس کشیدن،
به آغوشِ امنِ تو پناه بیاورم؟
این حجمِ از غم،
که بر شانههایِ دنیا سنگینی میکند،
تنها با گرمایِ حضورِ تو،
سبک میشود.
بگذار در آن پناهگاهِ کوچکِ تنَت،
تمامِ هیاهویِ جهان،...
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست
می نشینی روبرویم، خستگی در می کنی
چای می ریزم برایت، توی فنجانی که نیست
باز می خندی و می پرسی که حالت بهتر است
باز می خندم که خیلی، گرچه می...
-کالبد
تلخی بی تو بودن
تنها، -تنهایی- نیست
چیزی درست به اندازه تو
به وزن تو
و به زیبایی تو
بر من سنگینی میکند
به گمانم این نیستی
تا وقتی که هستم
باقی خواهد ماند
و من به همین هم قانعم!
سال ها بود که در خواب و خیال
قد رعنای تو را می دیدم
سال ها بود که در دست نسیم
از سر زلف تو گل می چیدم
یاد آن عشق به خیر
عشق بی مهر و وفا
تو نخستین غم عشقی بودی که دلم را آزرد
خواب چشم تو...
از تبار ستونهای فروپاشیدهام
وعشق با تیشهای آتشین،
هنوز بر جانم میتراشد
در من ویرانهایست
که کوه را خواب میبیند
و هر ضربه
فقط پژواک زخمی کهنتر میشود
در باد سرد پاییز
سایهام را گم کردهام
چون خطی از دود بر پیشانی زمان..
امید
پرندهایست بیلانه در مشت شب خفه...
چه لطفی است در نگاهِ تو
که جان را میبرد؟
بگذر و بگذار
این پروانهی دل
در شعلهی عشقِ تو بسوزد و بمیرد
چه آرزوی قشنگی!
اگر قرار است بمیرم
به دستِ عشقِ تو باشد
همان بهتر که بمیرم
اگر گذشتنِ تو
مرا به کامِ مرگ کشاند
بگذر عزیزم
بگذار در عبورِ تو جان دهم
و من
تمامِ عمرم
میانِ «بودنت» و «نبودنت»
رفتوآمد کردم؛
نه آنقدر نزدیک
که دستم به تو برسد،
نه آنقدر دور
که دلتنگی
دست از سرِ واژههایم بردارد.
اگر روزی پرسیدند
چرا شعرهایت
بوی اندوه میدهد،
بگو
...
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم،
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم.
یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا،
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم.
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم،
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم.
این کوزه ترک خورد...
بیا ببین غم مجنون چه کرده با دل لیلی
بیا ببین ز غمت بین آسمان و زمینم
بهار من تو بیایی خزان رود ز دل من
بیا که با نفس تو در آن بهشت برینم