شعر عاشقانه غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر عاشقانه غمگین
می دانستی؟
از وقتی تورا شناختم
آنقدر دوستت دارم
که اگر ماه،شبی
نامت را فراموش کند،
از آسمان پایین میآید
و در چشمهایِ من
دنبالِ نورِ گمشدهاش میگردد.
تو را آنقدر دوست دارم
که حتی خدا،هر وقت
عشق را معنا میکند،
لبخندی شبیه تو
بر لبِ جهان مینشیند.
غ ✍🏼وغا،
خواستم ازعشقِ تو غوغا کنم، اما نشد
سینه را از شوقِ تو شیدا کنم، اما نشد
خسته ام، بی نور چشمت اشک من دریا گرفت
اشکِ چشمم را به شب حاشا کنم، اما نشد
خواستم در خلوتِ دل، با تو رؤیا پرورم
آتشی از عشقِ تو پیدا کنم،...
پر از سکوتم و بی تـو، به غصه خو دارم
مـــدام جـــای تو با ســایه، گفت و گو دارم
کویرِ تشنه ام و دیدنــت چـو باران است
هــــوایِ بـــــارشِ بــــــــارانی آرزو دارم
مــرا نموده فلـــک روز و شـب، گرفتارت
خـوشم که با تو فقـط راز صـد مگو دارم
به التـــهاب...
توی جادههای پاییز |
که دلم هواتو کرده |
چه روزایی که رفتن |
خاطرهش شده عقده |
کافههای دنج شهرمون |
جای میعاد دلا بود |
اما حالا دیگه نیسته
جدایی قسمت ما بود |
یادته همش میگفتی |
عاشقم به بوی گیسوت |
هنوزم برات همونم |
پس...
"خونتایِ عشق¹"
نیمهشب بود
که تو
بیصدا وارد شدی.
نه صدای گلولهای،
نه آژیرِ شهری،
نه سربازی
که خیابان را ببندد.
فقط
درِ قلبم
آرام باز شد
و بعد
دیگر هیچکس
نتوانست
آن را پس بگیرد.
صبح که شد
دیدم
تمامِ فرماندهانِ عقل
کنار رفتهاند؛
عکسهای ِ شان
از دیوار...
کاش می گفتی ..
کاش می گفتی
کمی هم دوستت دارم
کمی هم در کنار تو
کمی آغوش بگذارم
کمی لبخند زیبا و
کمی هم خنده شیرین
کمی هم از لبان تو
کمی هم بوسه بگذارم
کمی هم خاطرات عشق
کمی هم شعله شمعی
کمی هم از نگاه تو
به...
"مسافرِ باران"
من آن اَبرَم که میخواهم بِبارَم
زِ دلتنگی هوایِ گریه دارم
در این بِیغوله نایِ ماندنم نیست
دلِ خود را به دریا میسِپارَم
اگر چه جان دگر در تن ندارم
ولیکن راهِ برگشتن ندارم
تو رفتی و تمامِ من فرو ریخت
دگر چاره به جز رفتن ندارم؟
نبودی...
نگذار
آنقدر غریبه شویم
وآنقدر دور
که شک و تردید
تنها همسایه ی قلبمان باشد
و اندوه
تنها عابر کوچه ی عشق
نگذار
دلشوره ها
مجوز عبور داشته باشند
تا به راحتی به خلوتمان بیاید و برود
و بی تفاوتی ها
جرات کنند
که دیواری از جنس فاصله
بینمان بچیند...
کلبه ی آرزوهــایم
بـــدونِ تو
آوار می شـــود
بر ســـرِ دنـــیایم
دردی ســخت
در قلــبم می نشیند
رویایی که هر شـــب
مهــمان خــوابم می شد
دیگر زیــبا نیست
و آواز غــمخورکی تنــها
از دور دســتها
به گوش می رســد در نبودنِ تــو
امــشب
چشـمهایم ابری است
و بغــض سنگینی
در نــگاهم نشسته است
چقدر دل کَندن از تــو
سخــت است
و دوریت تــلخِ تلخ
گویــی
غــروب آرزوهایم فرا رسیده است
آسمان دلم سرخ
همچون ســرخی چشــمانم
ای کاش !
باز هم می دیـدمت
و با طلوع چـشمانت
پــروانه ی وجـودم به رقـص...
هر شـب
در سـکوتِ ثانیـه ها
بی قـرار و دل آشـوب
آرزوهــایم
بدونِ تــو به خــواب می روند.
و من تــنها تر از همیــشه
سـرگردانِ کوچـه هایِ زمان
به دنـبالِ رد پایِ تــو می گردم
تو رفتی اما خاطرت مونده هنوز تو فکر و یاد***باید که بی تو سر کنم شاید دیگه مثلت نیاد
تو رفتی و شبای من گاهی به غصه می گذره***تا اینکه یادم بمونه قلب چه ساده می شکنه
تو رفتی و عکست می شه گاهی پذیرای نگام***ترسم از اون روزیه که...
"بابایِ گندم"
پاییز که میرسد،
مرد
کیسهی بذرش را
بر شانه نمیگذارد؛
دستِ دخترش را میگیرد
و تا شیارهای زمین
میبرد.
مردم
از کنارِ مزرعه
میگذرند
و میگویند:
«گندم میکارد...»
چه میدانند،
بعضی پدرها
دخترهایشان را
با دستهای خود
به خاک میسپارند،
تا نان
از سفرههای جهان
کم نشود.
هر...
تا هیاهویِ ریل من رفتم
میدویدم تاتو را نگه دارم.
رفتنت آتشی به قلبم زد.
بی هوا سوختم ببین رنگم
حال و روزم ببین بارانیست
که پس از هر قطار میبارم
در تمام سفرها مردم.
میروند تاکه خوش باشند
زندگی در خیال یعنی این.
داشتن رویاهای شیرین
آخرین کوپه هم...
لبریزم از انتظار، درآرزوی وصال
پرم از درد وغم وخواب وخیال
گر برسد لحظه دیدار آن باد بهار
درخاکش افتم وسبزشوم چو نهال
بیا یک لحظه ای امشب کمی هم مهربانی کن
گلِ گلدان قلبم را پر از عطر بهاری کن
به چشمانت قسم من هم به عشقت مبتلا گشتم
تو هم حرمت گذار و درد من را رازداری کن
سکوتم را نمی بینی که تنها واژه یست، صادق
بیا دنیای سردم را...
چرا رفتی چشام بارونی باشه
دل من پیش تو زندونی باشه
که وقتی من به یاد تو می افتم
تموم گریه هام پنهونی باشه
ما دو سایه از روزیم
مجاورِ دور
که هر صبح
از لبهی نور میافتیم
به سمتِ هم
بیآنکه بهم برسیم
تو از من عبور میکنی
مثل نسیمی که
نامِ درخت را بلد نیست
و من
در خودم گم میشوم
مثل خیابانی
که راهِ بازگشتش را فراموش کرده
ما دو خطِ...
در ســکوت لحظه ها
آنچنــان در خــیالت
و در بغـــض غریبانه ای که
بی تـــو
رهــایم نمی کند
مــچاله می شوم
که آســـمان خنده هایم
از ابـــرهای خاکــستری تردید
پوشــیده می شود
ابرهایی که عاشــقانه هایم را
هر روز
بــارانی می کنند
این روزها که میگذرند،
این روزها که ندارمات
گرگهای خون از درون مرا میدرند،
طاقت بودنم
پا سست کرده،
آن چشمهایت عاقبت مرا دریدند
شعر آخرِ قصه است
آرام گیر....
روزهای زیادی از آن روز گذشت
از آن روز
از آن شب
از آن عصر دل انگیز
که نگاه تو بر آن پیکر زیبا
برآن جام
بر آن چشم دل آرا افتاد
تو از آن روز که نگاه کرد تورا تو شدی
از آنشب که خوابیدی و خوابت...
چه خبر یار شنیدم که گرفتار شدی
دل سپردی و برای دگری یار شدی
بعد دل کندنت از من دلت آرام گرفت؟
خوب شد زندگیت؟ یا که بدهکار شدی؟
بی تو اینجا خبری نیست بجز غصه و درد
حال خوش بودی و رفتی و دل آزار شدی
تو خودت خواستی...
آرامــشم
وابســته است به چــشمانت
چشــمانی که نگاهــشان را
مــدتی است که
از چــشمانم دریــغ کرده ای
دســتانم دلخــوش
به دســتان محــکم و مردانه ی توست
اما افســوس که با رفتنــت
دســتانم هر شــب
دســت در دستــان دلتــنگی
در کوچــه پس کوچه های خیــال
تا سپــیده ی صـــبح
بی تــو...