شعر عاشقانه غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر عاشقانه غمگین
"بابایِ گندم"
پاییز که میرسد،
مرد
کیسهی بذرش را
بر شانه نمیگذارد؛
دستِ دخترش را میگیرد
و تا شیارهای زمین
میبرد.
مردم
از کنارِ مزرعه
میگذرند
و میگویند:
«گندم میکارد...»
چه میدانند،
بعضی پدرها
دخترهایشان را
با دستهای خود
به خاک میسپارند،
تا نان
از سفرههای جهان
کم نشود.
هر...
تا هیاهویِ ریل من رفتم
میدویدم تاتو را نگه دارم.
رفتنت آتشی به قلبم زد.
بی هوا سوختم ببین رنگم
حال و روزم ببین بارانیست
که پس از هر قطار میبارم
در تمام سفرها مردم.
میروند تاکه خوش باشند
زندگی در خیال یعنی این.
داشتن رویاهای شیرین
آخرین کوپه هم...
لبریزم از انتظار، درآرزوی وصال
پرم از درد وغم وخواب وخیال
گر برسد لحظه دیدار آن باد بهار
درخاکش افتم وسبزشوم چو نهال
بیا یک لحظه ای امشب کمی هم مهربانی کن
گلِ گلدان قلبم را پر از عطر بهاری کن
به چشمانت قسم من هم به عشقت مبتلا گشتم
تو هم حرمت گذار و درد من را رازداری کن
سکوتم را نمی بینی که تنها واژه یست، صادق
بیا دنیای سردم را...
چرا رفتی چشام بارونی باشه
دل من پیش تو زندونی باشه
که وقتی من به یاد تو می افتم
تموم گریه هام پنهونی باشه
ما دو سایه از روزیم
مجاورِ دور
که هر صبح
از لبهی نور میافتیم
به سمتِ هم
بیآنکه بهم برسیم
تو از من عبور میکنی
مثل نسیمی که
نامِ درخت را بلد نیست
و من
در خودم گم میشوم
مثل خیابانی
که راهِ بازگشتش را فراموش کرده
ما دو خطِ...
در ســکوت لحظه ها
آنچنــان در خــیالت
و در بغـــض غریبانه ای که
بی تـــو
رهــایم نمی کند
مــچاله می شوم
که آســـمان خنده هایم
از ابـــرهای خاکــستری تردید
پوشــیده می شود
ابرهایی که عاشــقانه هایم را
هر روز
بــارانی می کنند
این روزها که میگذرند،
این روزها که ندارمات
گرگهای خون از درون مرا میدرند،
طاقت بودنم
پا سست کرده،
آن چشمهایت عاقبت مرا دریدند
شعر آخرِ قصه است
آرام گیر....
روزهای زیادی از آن روز گذشت
از آن روز
از آن شب
از آن عصر دل انگیز
که نگاه تو بر آن پیکر زیبا
برآن جام
بر آن چشم دل آرا افتاد
تو از آن روز که نگاه کرد تورا تو شدی
از آنشب که خوابیدی و خوابت...
چه خبر یار شنیدم که گرفتار شدی
دل سپردی و برای دگری یار شدی
بعد دل کندنت از من دلت آرام گرفت؟
خوب شد زندگیت؟ یا که بدهکار شدی؟
بی تو اینجا خبری نیست بجز غصه و درد
حال خوش بودی و رفتی و دل آزار شدی
تو خودت خواستی...
آرامــشم
وابســته است به چــشمانت
چشــمانی که نگاهــشان را
مــدتی است که
از چــشمانم دریــغ کرده ای
دســتانم دلخــوش
به دســتان محــکم و مردانه ی توست
اما افســوس که با رفتنــت
دســتانم هر شــب
دســت در دستــان دلتــنگی
در کوچــه پس کوچه های خیــال
تا سپــیده ی صـــبح
بی تــو...
کاش در کنــارم بودی
تا هـــر سپیده ی صـــبح
قـــدم می زدم
با تـــو
هم پای غـــزلهایم
در ســاحل زیبای عـــشق
و بر روی شــن مـــاسه هاش
می نـــوشتم
دوســـــتت دارم
چه شبها با خیالِ تو زدم گامِ سفر، تا صبح
دویدم در پیِ عطرِ تو از کوی و گذر، تا صبح
تو اکنون در هجومِ فکرهای خویش بیداری
من از هجرِ تو میسوزم چو شمعِ شعلهور، تا صبح
نه خوابم میبرد بی تو، نه اشکم بازمیایستد
نشسته با من این...
تو نباشی
هوا از راه رفتن می ترسد
ماه
بی صدا چکمه هایش را
بر لبهی دیوار جا می گذارد
انگار نمی خواهد
دست کسی به تو برسد
تو نباشی
شب بوها پشت پنجره می میرند
وخیابان
در سکوتی کوتاه
میان سو سوی چراغها
به تو فکر می کند و...
پشت آن کوه بلند
سر سرسبزی هر جنگل سرد
روی پل
کنار رود
همه جا برف میهمان است
گیسوانم همگی از تماشای زمستان های انتظار
سپید پوشیده اند
کاش میدانستم
کدامین برف
جاده آمدنت را بسته است
انتظار یار
نشسته ام به دل امید می دهم
به زلفهای سیاه خویش
تِم
سپید می دهم
ولی
نیامدی!
حال
ببین که پیر شدم
ازاین زیر و بم های روزگار
چو زخمه های تار
نحیف و زار
شدم
رسم رفاقت، ✍🏼
گفتی به رسم عاشقی امشب بیا مهمان من
گفتم نمیدانی مگر تو ماه کنعان منی
گفتی که دلتنگم بیـا ای منتهی عاشقی
گفتم کنارت هستم و هموارہ در جان منی
گفتی نمانـدہ در دلم شور دگر از عاشقی
گفتم اگر لیلی شوم،مجنون دوران منی
گفتی نمانده خاطری...
در ازدحامِ کوچههایِ شهر،
ردِ پایِ تو را گم کردهام.
میشود گاهی،
بیهیچ دلیلی،
فقط برایِ نفس کشیدن،
به آغوشِ امنِ تو پناه بیاورم؟
این حجمِ از غم،
که بر شانههایِ دنیا سنگینی میکند،
تنها با گرمایِ حضورِ تو،
سبک میشود.
بگذار در آن پناهگاهِ کوچکِ تنَت،
تمامِ هیاهویِ جهان،...
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست
می نشینی روبرویم، خستگی در می کنی
چای می ریزم برایت، توی فنجانی که نیست
باز می خندی و می پرسی که حالت بهتر است
باز می خندم که خیلی، گرچه می...
-کالبد
تلخی بی تو بودن
تنها، -تنهایی- نیست
چیزی درست به اندازه تو
به وزن تو
و به زیبایی تو
بر من سنگینی میکند
به گمانم این نیستی
تا وقتی که هستم
باقی خواهد ماند
و من به همین هم قانعم!
سال ها بود که در خواب و خیال
قد رعنای تو را می دیدم
سال ها بود که در دست نسیم
از سر زلف تو گل می چیدم
یاد آن عشق به خیر
عشق بی مهر و وفا
تو نخستین غم عشقی بودی که دلم را آزرد
خواب چشم تو...
از تبار ستونهای فروپاشیدهام
وعشق با تیشهای آتشین،
هنوز بر جانم میتراشد
در من ویرانهایست
که کوه را خواب میبیند
و هر ضربه
فقط پژواک زخمی کهنتر میشود
در باد سرد پاییز
سایهام را گم کردهام
چون خطی از دود بر پیشانی زمان..
امید
پرندهایست بیلانه در مشت شب خفه...