نویسنده ،شاعر،بازیگر،استاد دانشگاه ،مدیر مؤسسه
نویسنده ،شاعر،بازیگر،استاد دانشگاه ،مدیر مؤسسه فرهنگی و هنری سفیران مهربانی مدیر انتشارات کشف برتر
بیچاره دل عاشق که
تمنای وفا کرد
خوشا آنکه از سنگدلی
ترک جفا کرد
من همیشه
سر به راه و
اهل ایمان بودهام
از ظلم این عصیانگران،
بیتقوا شدم..!
من حسرت پرواز ندارم به دلم، اما
در من قفسی ست که میخواهدم آزاد
ای کاش که بی خبر از درد شبهایم نباشد
بیخیال این دو چشم خیس و تنهایم نباشد
او که می دانست در دل ست، مدام می گفت
کاش، غیـر از نـام تو، روی لبهایم نباشد🍂
در این لحظاتِ همراهی
چرا رفتی به گمراهی
چه بد رفتاری ای جان
تو بد کرداری ای جان
نه دین داری
نه آیین داری ای جان
چه باک از باد و طوفان،
تو اصالت، ریشه داری
به سر، علم و فنون و
سرمایه ی اندیشه داری
تو راه نخبگان در پیش گیر
نه فکر سنتی و کهنه و پیر
اگر خواهی، دست و تبـر بیکار باشد
سرت باید از فکر و علوم، پُر بار باشد
تو آرامش هر ثانیهای
ثبات هر دقیقهای
شادی ماهانه ای
ثروت سالانه ای
رفیق و همدمِ
این عمر گرانمایه ای
ای قوّتِ
جان و
سرم...
دور
مباش
تو از
بَرم💜💜
نفسم با نفست میل شکفتن دارد
ای که بجز تو در همه عالم دلبری نیست..!
من حسودی میکنم حتی به دیوار اتاق!
ای خواستنی ترین، خواسته ی قلبم🫀
تکیه گاهت می شود وقتی کنارت نیستم
دل بِسِتاندی ز من و
دل نسپردی به کسی
این همه داد و ستد را
ز که آموختهای؟!
کز شراب عشق تو
در من رگی هشیار نیست..!
برداشتم قلمم
تا شیرین بنویسم،
تلخی این جهان را!
بیتابشدم اما،
دمنزدم، عادتم این شد!
با خون جگر نوشتهام،
قسمتم این شد..!
تنها غصه ام زین جهان این ست
نگنجد در جهان آن غصه که دارم
تنها مقصود و مراد، وصل تو بوده
گر میلِ خودت نیست،
به خواهش و اصرار نیارزد..!
من با شبایی طرفم،
که صبحی به دردش نمیرسد؛
من در پَی آنم که،
کسی به گردَش نمیرسد..!
ای گلستان خیالم،
ز تو پر نقش و نگار
همه گفتند به دل آیی و دل میبری
در حیرتم کز جان من،
چرا هم جان و هم دل میبری..!
زین جهان هیچی ندیدیم،
جز همان ظلم و ستم
در میان مردمی
کور و نفهم!
بلبل از خار و دانه میناله،
دانه ز مور
ای دریغا ای دریغا،
ز گهواره رسیدیم به گور..!
با این زبون میشه مسخره کرد،
با همین زبون میشه روحیه داد
با این زبون میشه ایراد گرفت،
با همین زبون میشه تعریف کرد
با این زبون میشه دل شکست،
با همین زبون میشه دلداری داد
با این زبون میشه آبرو برد،
با همین زبون میشه آبرو خرید
با این...
چه میماند پس از دیدار، جز تکرار دلتنگی؟
نقاشِ غزل چیده، قافیه ی قشنگی
در گیر و دار زندگی یک نفر باشد که آرامت کند بس ست
بعد از آن، همه دنیا برایت خار و خاشاک و خَس ست
از میان این خلق و خلایق
همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد
عشق در سینه ی من بود نه در آغوش گرم
ذره ای به خود آی و کمی هم تو بفهم
نپرس حالِ مرا
روزگارم یار نیست ...
این ذهن نا آرام من،
دست بردار نیست..!