نویسنده ،شاعر،بازیگر،استاد دانشگاه ،مدیر مؤسسه
نویسنده ،شاعر،بازیگر،استاد دانشگاه ،مدیر مؤسسه فرهنگی و هنری سفیران مهربانی مدیر انتشارات کشف برتر
آنچه را از نا تمام، انسان کامل کرد تمام
صاحب مکتب گفت روشن در غدیر
لا فتی الی علی لا سیف الی ذوالفقار
شد شکوفا دست حیدر در ید احمد امیر
🔹در عصر امروزی ما،
جهان دگر بر زمین یقین قدم نمیزند؛
بر لبهای از ابهام حرکت میکند!
میان مه، اضطراب و فردایی که هر صبح، چهرهای تازه از نااطمینانی به خود میگیرد!
🔹در همچین زمانهای،
آدمی بیش از آنکه زندگی کند،
شتاب میکند!
میخرد، انبار میکند، مقایسه میکند و گهگاهی...
نه گناه نشان کفره
نه جای مهر پیشانی،
نشان از دینداری
هر آنکس که پاک ست،
باکی از مستی ندارد
امکان دورویی هم نیست
در آنکس که مست ست
بی حجابی یا تار مویی،
نشان از هرزگی نیست
چهار قد بالا بلند
هم نباشد نشانه پاکی
به قول عطار
هر...
وطن نه دریاست که ببخشند،
نه خون ست که بریزند!
نه دهان ست که بسته شود!
وطن، خاکِ سراسر افتخارست
همه گر می رویم، او یادگارست
وطن، تفنگِ لر از کهگیلویه تا فلک افلاک و بختیاری ست
وطن همان غرور ملی و دشمن شکاری ست
وطن اصالت و ریشه ای...
آزادی،
رهایی از بردگی ست،
نه الواطی، هرزه گرایی و لهو و لعب !
آزادی به آگاهیه!
جایی که آگاهی نیست،
آزادی نیست!
آنجا که آگاهی هست،
آزادی هست!
آزادی، اختیار فرد در انجام کُنشهای فردی و اجتماعی ست!
اونی که از آزادی دَم میزنه
ولی معرفت نداره ،
فقط...
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای از امروز، دیروزها
دیدگانم چون شبانی تیره تار
گونه هایم چون تگرگی گرد و سرد
ناگهان یک نیم نگاهی ،
این دلم را سخت ربود
تا کمی آرام شود دل از فریاد درد
بیچاره دل عاشق که
تمنای وفا کرد
خوشا آنکه از سنگدلی
ترک جفا کرد
من همیشه
سر به راه و
اهل ایمان بودهام
از ظلم این عصیانگران،
بیتقوا شدم..!
من حسرت پرواز ندارم به دلم، اما
در من قفسی ست که میخواهدم آزاد
ای کاش که بی خبر از درد شبهایم نباشد
بیخیال این دو چشم خیس و تنهایم نباشد
او که می دانست در دل ست، مدام می گفت
کاش، غیـر از نـام تو، روی لبهایم نباشد🍂
در این لحظاتِ همراهی
چرا رفتی به گمراهی
چه بد رفتاری ای جان
تو بد کرداری ای جان
نه دین داری
نه آیین داری ای جان
چه باک از باد و طوفان،
تو اصالت، ریشه داری
به سر، علم و فنون و
سرمایه ی اندیشه داری
تو راه نخبگان در پیش گیر
نه فکر سنتی و کهنه و پیر
اگر خواهی، دست و تبـر بیکار باشد
سرت باید از فکر و علوم، پُر بار باشد
تو آرامش هر ثانیهای
ثبات هر دقیقهای
شادی ماهانه ای
ثروت سالانه ای
رفیق و همدمِ
این عمر گرانمایه ای
ای قوّتِ
جان و
سرم...
دور
مباش
تو از
بَرم💜💜
نفسم با نفست میل شکفتن دارد
ای که بجز تو در همه عالم دلبری نیست..!
من حسودی میکنم حتی به دیوار اتاق!
ای خواستنی ترین، خواسته ی قلبم🫀
تکیه گاهت می شود وقتی کنارت نیستم
دل بِسِتاندی ز من و
دل نسپردی به کسی
این همه داد و ستد را
ز که آموختهای؟!
کز شراب عشق تو
در من رگی هشیار نیست..!
برداشتم قلمم
تا شیرین بنویسم،
تلخی این جهان را!
بیتابشدم اما،
دمنزدم، عادتم این شد!
با خون جگر نوشتهام،
قسمتم این شد..!
تنها غصه ام زین جهان این ست
نگنجد در جهان آن غصه که دارم
تنها مقصود و مراد، وصل تو بوده
گر میلِ خودت نیست،
به خواهش و اصرار نیارزد..!
من با شبایی طرفم،
که صبحی به دردش نمیرسد؛
من در پَی آنم که،
کسی به گردَش نمیرسد..!
ای گلستان خیالم،
ز تو پر نقش و نگار
همه گفتند به دل آیی و دل میبری
در حیرتم کز جان من،
چرا هم جان و هم دل میبری..!
زین جهان هیچی ندیدیم،
جز همان ظلم و ستم
در میان مردمی
کور و نفهم!
بلبل از خار و دانه میناله،
دانه ز مور
ای دریغا ای دریغا،
ز گهواره رسیدیم به گور..!