عاقلی بودم که عشق آمد امانم...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن اشعار صدیقه جُر
- عاقلی بودم که عشق آمد امانم...
"عاقلی بودم که عشق آمد اَمانم را گرفت
بند بند جسم و جان و استخوانم را گرفت"
مثل شمعی در فراق روی ماهت سوختم
شعله ی این دردِ آمد خانمانم را گرفت
اشک هی می ریخت از چشمانِ خیسم بعد تو
گوهر غلطان دریا بود و جانم را گرفت
سوختم پروانه گون اطراف شمع روی تو
شعله ای یخ بسته افسار زبانم را گرفت
ساقیا! پـُر کن قدح در بزمِ ما. دیوانگان
گَشت مجنون این دل و هوش و توانم را گرفت
شب به شب بر ماه رخسار چو ماهت بنگرم
سایهاش بر بسترِ اشک(م) مکانم را گرفت
گفتمش ای عشق آزادم کن از درد فراق
خنده ای سر داد و از جانم توانم را گرفت
عشقت از ره آمد و در تار و پودم جا نمود
آتشی آمد،، همه جان وجهانم را گرفت
جان ساحل گر چه بر لب آمد از افسون عشق
این غم آمد تا ابد،روح و روانم را گرفت