متن صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات صدیقه جُر
با حسرت نا دیدنت ای گل زیبا چه کنم
مانده ام با شب چشمان تو حالا چه کنم
گر چه تردید ندارم بودنت دنیای من است
رفتی،و بی توباغریت دنیا چه کنم
امشب از حادثه عشق جهان لبریز است
عشق را گر کتمان کنی جز تماشا چه کنم.
حافظ و...
تو چون آیی، دلِ غمدیدهام جانی دگر گیرد
شبِ سردِ جدایی رنگِ صبحی پرثمر گیرد
بیا نزدیکتر، ای عشق، ای آرامشِ باران
که قلبِ خستهام از عطرِ تو شورِ سفر گیرد
مرا با یک نگاهت از غمِ این شهر رد کن باز
دلم میخواهد از چشمت نشانیِ سحر گیرد
من...
نمک خوردند نمک دان را ربودند
چه حرفایی ڪه پشت ما سرودند
ببین مارا که آسوده نشستیم .
و آنها بی قرارند ، چون حسودند
تو بیاندازه زیبا و غمگینی
آدم را دو چیز میتواند
تا این حد غمگین و دلشکسته کند:
اول، وطنی که خانهی اوست؛
دوم، کسی که عمیقاً دوستش دارد.»
مے نویسم "عشق" و مے لرزد دلم
مے نویسم عشق و اشکم مےچکد
مے نویسم یاد و یادت مے کنم
مے نویسم ابر و باران مے چکد
مے نویسم تا تو را پیدا کنم
از میان برگ های دفترم
تو کہ هستے ؟ تو چہ هستے خوب من
ای تمام...
می نشینم در خیالم با تو خلوت میکنم،
خاطراتت را به صرف چای دعوت میکنم
میرسی و رو به رویم مینشینی با وقار،
تا در آید از دل دیوانه ی عاشق هوار
حرفمان گل میکندمیخندی ومن مستِ مست،
با نگاهی ازدو چشمت می رود جانم ز دست
از صدای خنده...
هجر
ارسال شده در تاریخ : 07 خرداد 1405 | شماره ثبت : H9439283
مثل من آیا تو هم از دلبری رنجیده ای
از فراقش روز و شب را همچو نـِی نالیده ای؟
از سر شب تا سحر خون گریه کردی در خـَفا
صبح با لبخند زیبای نگار خندیده ای...
شب،
ماه را در فنجانی
از رؤیا ریخته است؛
و ستارهها
روی پلکِ آسمان
آرامآرام قدم میزنند.
در باغِ خواب،
پروانهای از نور
نامِ عشق را بر
برگِ ابرها مینویسد.
اگر نسیمی از پنجره گذشت،
شاید پیغامِ ماه باشد:
شببخیر؛
برای دلی که هنوز
در کهکشانِ خیال
گلهای روشنِ عشق...
آبادی مثل قلبی است که
دوباره عاشق شده،
خانههایش مثل چشمان معشوق روشن، کوچههایش مثل خطوط دستانش
گرم و پر از وعدهٔ ماندن.
لهجهٔ آفتاب مثل بوسهای
داغ بر شانهٔ شب میافتد،
هر کلمهاش عطر پرتقالهای
شکفته در سینهٔ دختری، ست
که عاشق طلوع شده.
.
درد را با دلِ خود گفتم و همخانه نبود
آنکه فهمید از این واقعه بیگانه نبود
هر کسی قصهی خود گفت و گذشت از غمِ من
هیچکس محرمِ این سینهی پر ناله نبود
دل اگر ناله کند همنفسی پیدا نیست
در همه شهر کسی محرمِ این شانه نبود
هیچ کس...
تو را دوست دارم
چنانکه ابر
باران را در حافظهٔ خود،
و چنانکه دریا
رازِ ماه را
در موجهایش پنهان میکند
آسمان امروز کمی از خودش فاصله گرفته
انگار نامِ تو را در نور نوشته باشد
دریا بیقرار نیست؛ فقط آرامتر شده
باد، میان برگها تولدت را آهسته میگوید
تو از جنسِ همین روشناییِ بیصدایی
می نویسم عشق و...
می لرزد دلم...
می نویسم عشق و اشکم میچکد...
می نویسم یاد و...
یادت می کنم...
می نویسم ابر و باراݧ می چکد...
دو لبهایت چو گیلاسِ رسیده
دو چشمانت چو آهویِ رمیده
به چشمانت نگاهی کردهام من
که بر جانم بسی آتش کشیده
چو میخندی شود روشن جهانم
از این لبهایِ شیرینِ گزیده
تو آن گلواژهیِ نابی که هر دم
به روحِ خستهام رنگی دمیده
اگر پنهان شوی از دیدِ چشمم
نباشد...
✍🏽تکدرختی به کنجِ دیوارم
تکدرختی به کنجِ دیوارم
سایهام گول میزند هر بار
من که بودم نهالی کوچک
ذوق داشتم که سرزنم به بهار
کاشتندم میانِ این دشت و
بویِ دریا گرفتهام سرشار
شاخههایم همه تبر خوردند
برگهایم ورق شدند بسیار
فصلِ پاییز میرسد از راه
میچکم در سکوتِ آن...
گیسوی احساسِ مرا تو با قلم شانه بزن
بر لب این شکسته دل بوسهٔ مستانه بزن
گفتم که خطا کردی و تدبیر نه این است
گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین است
لعنتی تو از کجای
خیالم خبر داری
مانند پیچکی
در پنهان ترین
گوشه ی قلبم
خزیده و خیال
بیرون آمدن هم نداری
سال هاست مستاجر
بدون اجازه، دربست
گرفته ای همه
روح و روانم را
نسیم خنکی که
موهایت را تکان میدهد
صدای من است،
بارها از تو میگذرد
ولی تو اورا نخواهی
شناخت.
✍🏼تو که رفتی، به آسمان
یک ستاره اضافه شد
همون که شبها روشنتر از همه میدرخشه
همون که نگاهش میکنم و میگم:
بابا جونم،کجایی 😔💔
بابا تو در رگهای ساعتِ
شکسته جریان داری
هر تیکتاک،ش جریان خونِ
من است که از نامت میچکد
هر شب روی دیوارهای اتاق،
سایهات را...
درجستجویت هستم و فصلِ خزان هم روبرو
پاهای لرزان دارم،با عزمی مصمم میروم