متن صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات صدیقه جُر
#ایران_وطنم
ای که نامت نفسِ من، جانِ من و جانانِ مَـن
سِـرِ مِهرِ توست در این سینه، نهان و عیانِ مَن
هوایِ پاکِ تو، در کوچهسارِ زندگیام
همان بویِ گُلست و بویِ بارانِ بوستان مَن
عطرِ بارانِ تو، بر رُخسارِ زمستانِ می چِکد
نَویدِ شکوفه میدهَد، ای سبزِ بهارانِ مَن...
-گاهگاهیکهدلممیگیرد
باخودممیگویم:
آنکه جانم را سوخت
یاد میآرد از این قلب صبور
سخن چو رود روان است
اما کردار، چون کوه.استوار
بسیار گفتهاند
اندک عمل کردهاند.
آدمی را
نه زبان،
بلکه گامهایش
میسنجد.
شعر نو
خانه
شاعران
صدیقه جـُر
دفتر شعر برکه
بی تو تنهاترینم
بی تو تنهاترینم
۱۴۰۲/۷/۱۸ شماره ثبت ۶۴۴۲۶۲
توکه نیستی، غم به چالش میکشد تمام غزل های، مرا،
با حـُزن واندوهی زیاد پریشان ودرمانده، در انزوای تاریک خیال، نیستی که ببینی دانه های اشگم پچ، پچ کنان جاده ی...
توکه رفتی به خدا از همه بیزار شدم
آن همه خاطـره را لوح به دیوار شدم
آمدم پشتِ سرت، تا که صدایت کردم،
چون نبـودی تو که من سایه دیوار شدم
بر دلِ ساده و خـوش باور خود خندیدم
نقش تصویر تو را همچو گلی خار شدم
منکه از دوری...
مزن بر دل زِ مژگان تیرِ پیکان
که من در چشم زیبایت اسیرم
در جبر و جور روزگار چون میروی آهسته رو،،
هنگام رفتن می رسد ای جان ما آهسته رو
رفتی و دل خون بعد تو،، رسوا و مجنونم ببین
رفتی «نشد سوز جگر آرام تر،» آهسته رو، آهسته رو
کاش میشدآسمان عشق را تسخیرکرد،
آب اقیانوس را با آه دل تبخیر کرد،
کاش میشددفتر شعرم به رنگ سرخ نبود
اندوه ورنج مادرم، روح مرا زنجیر کرد
با یادت هنوزم،،، مادرم
یاد و نامت در دلم پاینده و سرزندههست
اشک چشم پاک تو چون چشمهی زاینده هست
مهربانیهای تو خورشیدِ هر صبحم شدند
روحِ من از عطرِ لبخندت هنوز آکنده هست
چون دعایی در دلِ شب، مادرِ زیبای من
سایهسارت بر سر من تا ابد پاینده هست...
منکه شاعر نیستم تا شعرِ دیوانت کنم
عاشقی شوریده حالم جان به قربانت کنم
خوش نشین قلب من یکدَم مدارا کن فقط
هر که را جز من برای عشق حاشا کن فقط
گر چه عمری رنج بردم من برای عشق تو
لطفااین درمانده را در عشق احیا کن فقط
از فراق و دوریت غمگین و تنهایم ولی
با خیال هر شبت درگیر رویایم هنوز
❣️چکامه
نسیم از میانِ گلها رد شد،
عطرشان را برایم آورد،
اما خوشبوتر از خیالِ تو برایم نیست
ابرها روی آسمان میرقصند،
باران را از دلشان میریزند،
و من زیرش فقط تو
را صدا میزنم.
شب، جنگل در سکوت نفس میکشد،
نورِ صبح روی برگها میلغزد،
و من میان آن...
در جاده ی تاریک، راهی پر زِ تشویش
من بودم و دنیایی از تنهایی خویش
درگیر احساس خیالی پوچ و مبهم
در برزخ کابوس، یک قلب پر از ریش
«اگر آن» دلبر زیبا شود همراه و همگامم
کنم جان را فدای او ، بسازم عشق زیبا را
زِ هامون تا کویر شب شوم پابست و همراهش
که او دست مرا گیرد بسازد شور فردا را
کنارش با همه غم ها دلم آرام میگیرد
خدایا هدیه کن برمن تو این...
بگذر از من عاشقی افسرده میخواهی چکار،
مست و رسوا در دل میخانه میخواهی چکار
از خودم گشتم ملول و دربدر در کوچه ها
همنشین ساقی و پیمانه میخواهی چکار
بگذر از من عاشقی افسرده میخواهی چکار،
مست و رسوا در دل میخانه میخواهی چکار
از خودم گشتم ملول و دربدر در کوچه ها
همنشین ساقی و پیمانه میخواهی چکار
بی نهایت چرخ دنیا با دلم بد کرده است،
آدمی دل مرده و پژمرده میخواهی چکار
در اساطیر جهان باشی...
نگارا روی تو چون ماه پنهان است
نگاه نافذت خورشید تابان است
دلم در بند زلفین تو افتادهست
به هر تارش هزاران دل پریشان است
در جمع هستم، اما تنهایم
صدای خندهها از دوردست
است و من،
غرق در سکوتِ خودم،
با زخمهایی که هیچکس
آنها را نمیبیند.
هر روز بندهای تازهای بستهام،
نه به دست دشمن،
که به پای خودم.
رهایی و شادی
کلمهایست که تنها در
خوابهای بلند شنیدهام.
کبوترم را بستهاند به قفسِ خیالات،
بالهایی که هرگز باز نشد،
آوازِ آزادی بخوانند.
زندهام، اما مرده،
در شهری که تو نیستی
و هیچ نوری ندارد.
دادگاهی در ذهنم برپاست
قاضیاش سکوت است
و من، متهمِ بیگناه، گوش
به فریادهای بیصدا دادهام.
هیچ کس نیست،
حتی خودم،
که صدایم را بشنود.