متن صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات صدیقه جُر
صدیقه جُر
سری بر دار، تنهایی
دلی بیتاب و شیدایی
به کنج خلوت غم ها
دو چشم خیس بارانی
خدایا راز دل را بر تو می گویم
خداوندا،حکیما تو دانایی
بعضی انسانها،
اگر جای خدا بودند،
برای یک اشتباه،
هزار حکمِ مجازات مینوشتند.
و خدا...
با همان مهربانیِ بیانتها،
باز هم
فرصتی دیگر
برای بازگشت میدهد.
نشانه
گفتم که عاشقت شدم،گفتی دلیل و،آیه ای؟
گفتم توراخواهم وبس،گفتی نشد نشانه ای!
گفتم دلم رفته زدست،بی تو ندارم شب وروز
گفتی به هر جابنگری ،بینی زمن، تو سایه ای
گفتم تو خورشید منی،سوزم ز عشق پاک تو
گفتی تو خود آیینه ای،آیینه ای در سینه ای
گفتم مرنجانم...
به تو از دور سلام
به تو ای راحتِ جانم، به تو ای نور سلام
به تو ای قبلهٔ دل، از دلِ رنجور سلام
شب اگر دور شدم باز، دلم پیشِ تو بود
به تو ای ماهِ شبِ تار، زِ رَه دور سلام
هر نفس نام تو آمد به لبم،...
به یاد شهریار
« از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران»
دل ولی مانده هنوز از پیِ آن عهد و نشان
گفتم از یاد تو دل را که فراموش کند
باز نام تو برآمد ز دلِ خسته نهان
هر کجا پنجرهای رو به خیالت وا شد
دیدم آن چهرهٔ شیرین...
ماه در نگاهت
در خوابِ تو
ماه پالتوی سفیدش را
روی شانههای شب میاندازد
و من در جیبهای تاریکی
دنبال دستهای
تو میگردم.
🌳
تو که میآیی پرندهها
آدرس خانهشان
را فراموش میکنند
و باد موهای خیابان را
به نام تو شانه میزند.
🌳
مادرم گفت:
«عشق، نانِ گرمِ خداست.»...
تصور کن
شُمال و کَلبهیِ چوبی، لَبِ آبی تَصَوُّر کُن
تَفَأُّل زَن بِه حافِظ، و فالی تَصَوُّر کُن
صِدایِ مُوج و باران را، کِنارِ پَنجِرِه بِشنُو
ببین اعجاز به زیبایی جمالی تصَوُّر کُن
بِریز چای، تا بُخارَش بِپیچَد بَر مَشامِ ما
شَبی مَهتابی و آرام، نِگاهی تَصَوُّر کُن
اَگَر حافِظ...
توی جادههای پاییز |
که دلم هواتو کرده |
چه روزایی که رفتن |
خاطرهش شده عقده |
کافههای دنج شهرمون |
جای میعاد دلا بود |
اما حالا دیگه نیسته
جدایی قسمت ما بود |
یادته همش میگفتی |
عاشقم به بوی گیسوت |
هنوزم برات همونم |
پس...
تولدت مبارک، جانِ دل 🌹
چه خوب که در تقویمِ دنیا،
روزی به نامِ آمدنِ تو ثبت شده؛
روزی که شاید خدا
زیباترین اتفاقِ آن سال را
به دنیا هدیه کرد.
آرزو میکنم تمامِ فرداهایت
پر از عشق، آرامش و لبخند باشد؛
و همیشه کسی در زندگیات باشد
که قدرِ...
عاشقی را دوست دارم، زندگی را بیشتر
دوست میدارم وطن، آزادگی را بیشتر
کوههای سرفراز و صخرههای استوار
قلههایی غرقِ برف و آسمانی بیغبار
درههای سبز و جنگلهای پر از آوازِ باد
سروهای ایستاده، زیر بارانِ بیقرار
رودها، رگهای زنده، در دلِ خاکِ وطن
میبرند آوازِ باران را به سوی...
با شاعری کلکل مکن، با یک غزل رامت کند
با یک غزل ساقی شود، مست و غزلخوانت کند
شاعر اگر از عشق گفت، دنیا دگرگون میشود
یک بیتِ ناب از دفترش، مجنون و حیرانت کند
با واژههای بکر و ناب، شب را چراغان میکند
بزمی بیاراید که جان، خودبه قربانت...
صدیقه جُر
گاهی کنار پنجره دلتنگ بارانم
دلتنگِ رفتن روی سنگفرش خیابانم
گاهی دلم از زندگی، از خویش میگیرد
از خویش و از این زندگی، از لحظه بیزارم
روزگار نامرد
از بغض و از اندوه و از گریه بیزارم
از رنگ زرد و خاطرات کهنه بیزارم
غیر از نوای غم نمیآید صدا از شهر
از روزگارِ پر ز درد و غصه بیزارم
گاهی نگاهم با همه بیگانه میباشد
از شمعِ غمگین و گل و پروانه بیزارم
با چشم...
بعضی آدمها را دیر میفهمیم
بعضی آدمها را باید از دست بدهی
تا بفهمی چه قدر در زندگیات
حضور داشتهاند.
وقتی هستند، شبیه عادتاند؛
مثل صدای ساعتی که
سالها در خانه شنیدهای
و دیگر متوجهش نمیشوی.
اما کافیست یک روز نباشند،
آنوقت تمامِ سکوتِ خانه
به شکلِ دردناکی بلند میشود....
گفتمش یار فدای قدمت
نکند خام شوی
بوسه زنی بر قدمش
نکند کفتر جلدی بشوی
فارغ از این حال شوی
طعمهی آن دام شوی
نکند دل بکنی از دل من
دست کشی از من و دل
دیوانه و مست شوی
بر در کویش گذری
شعر شوی شور شوی
عاشق و...
شبگرد شبی آمد، از پنجرهام ماهی
افتاد به دامانم، آن چهرهٔ جانانه
دل گفت: مگر خوابی؟ گفتم بگو جانا
این آمدنِ ناگه، افسانه به افسانه
باران به سرِ خانه، آرام فرو میریخت
من مانده و یک رؤیا، در خلوتِ کاشانه
از دور صدایی گفت: «ای عاشقِ سرگردان»
برخیز که میخواند،...
از کجا آوردهای؟
قدِ رعنا، چشمِ زیبا از کجا آوردهای؟
راستی این ناز و اطوار از کجا آوردهای؟
آن لبِ خندان و آن شیرینسخن گفتن، بگو
این همه لطف و تماشا از کجا آوردهای؟
ماه در پیشِ رُخت شرمنده و حیران شدهست
این چنین حُسنِ دلآرا از کجا آوردهای؟
در...
✍🏼کتاب چشمانت
آفرینش ورق نخورد انگار
تا ورق خورد کتاب چشمانت
صبح، چیزی نبود جز نوری
که چکید از سحاب چشمانت
پیش از آنکه اذان نور رسد
صبح بود از خطاب چشمانت
آسمان آیه ای نخوانده هنوز
شد منور زِ باب چشمانت
ماه هر شب به آب نظاره کند
تا...
یک غزل مانده که تا شاعرِ باران بشوم
از خودم دل بکنم، محرم جانان بشوم
یک قدم مانده که تا خشک شود نقشِ قلم
نالهی سردِ گل و نعره ی آبان بشوم
شاخهام لانهی عشق و غزل و خاطره است
باید انگار که راهیّ ِ بیابان بشوم
پُرم از حسرتِ...
مهمان
مهمانِیِ حضورت ، شب تا سحر، به آغوش
میگفت و میشنیدم، از بوسه تا به آغوش
بر شانه ات نهادم دل را چو شاخه ای گل
تا عطر عشق پیچد از، سینه تا بنا گوش
او در خیالِ رفتن، من جستوجویِ راهی
تا بیشتر بماند، سر بر فرازِ آن...
می خواستم که در قلب تو شکوفا شوم اما نشد
در باغِ عشق تو همدمِ گل ها شوم اما نشد
می خواستم به سانِ نسیمِ سحر گهی
در کوچه باغِ زلف تو پیدا شوم اما نشد
می خواستم در کنار ساحلِ آرامِ چشم تو
هم پای موج غمت غرقِ تماشا...
سالها بود که میخواستم
از فردا شروع کنم،
اما همیشه فردا یک روز از من جلوتر بود؛
سالها گذشت تا فهمیدم
باید از همین الان شروع کنم...
مثل من آیا تو هم از دلبری رنجیده ای
از فراقش روز و شب را همچو نـِی نالیده ای؟
از سر شب تا سحر خون گریه کردی در خـَفا
صبح با لبخند زیبای نگار خندیده ای
میروی در لاک تنهایی نمی آیی برون
حال و روزت روبروی آینه پرسیده ای...