متن صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات صدیقه جُر
تا هیاهویِ ریل من رفتم
میدویدم تاتو را نگه دارم.
رفتنت آتشی به قلبم زد.
بی هوا سوختم ببین رنگم
حال و روزم ببین بارانیست
که پس از هر قطار میبارم
در تمام سفرها مردم.
میروند تاکه خوش باشند
زندگی در خیال یعنی این.
داشتن رویاهای شیرین
آخرین کوپه هم...
تو آمدی و عشق رنگِ وجود شد
دنیای خسته از نفست حسود شد
در چشمهای تو شبِ من راهِ گم نکرد
هر جادهای به سمتِ نگاهت ورود شد
گفتم که عشق چیست؟ سکوتی میانِ ما
لبخندِ تو شکفت و همان،خود صعود شد
هر برگِ نامِ تو را با عشق زمزمه...
پیچیده تو باغِ خونه
باز صدایِ پایِ پاییز
مثهِ بارون رویِ گونه ام
شده اشکام بی تو لبریز
تویِ این پاییزِ دلتنگ
بی تو من، بی تاب و خَستَم
رویِ هر چی غیرِ چشمات
بِخدا چشمامو بَستم
خش خشِ برگا توو کوچه
میزنه آتیش به جونم
هَم قـَدم با اون...
✍🏼غم نهان
باز دفتر غزلم، غم خود را نهان نکرد
با اشک دیده بر ورق عشق رقم زدم
تا صبح به یادِ تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم و تا صبح از اشک اَلم زدم
با آسمان مناظره کردم تا خود سحر
او از ستاره دم زد و من...
چه شبها خسته از غوغای دنیا
نشستم با غمِ خود همزبانی
اگر پرسند از «سا حل» چه مانده
بگو یک دل، پر از اندوه و ناله
دیده تَر
جانان منی، غیر تو دگر مرا، هیچ نظر نیست.
یعنی که تو هستی نظرم غیر و دگر نیست،.
وقتی که تورا میطلبم هر شب و هرروز .
یعنی که مرا بی تو دگر شام و سحر نیست،
وقتی که به دنبال توام کوچه به کوچه .
یعنی که...
چشمهای آشفتهٔ خیابان
از حدقه شهر چون
دو ماهیِ مُرده
بیرون زدهاند؛
و شب،پالتوی سیاهش
را بر شانههای گرسنگی
آویخته است.
کودکی بر دندانههای
فقر آویزان شده بود
او از نردبانی بالا میرود
که هر پلهاش
از استخوانِ یک
رؤیای شکسته
ساخته شده است.
کفشِ پاره اش
دهانِ کوچکیست
که...
پشتِ چشمانِ تو دریاست، چه طوفانخیزی
که دلم غرقِ تماشایِ تو، شد سر ریزی
دلِ من پنجرهای رو به شبِ مهتابی،ست
تو همان نورِ قشنگی چو گل شبدیزی
مست لبهاى تو هستم که مرا لبریزى
به رگم تازه تر از صبح غزل مى ریزى
تب لبهاى تو تند است شبیه...
با حسرت نا دیدنت ای گل زیبا چه کنم
مانده ام با شب چشمان تو حالا چه کنم
گر چه تردید ندارم بودنت دنیای من است
رفتی،و بی توباغریت دنیا چه کنم
امشب از حادثه عشق جهان لبریز است
عشق را گر کتمان کنی جز تماشا چه کنم.
حافظ و...
باران رحمت، ✍🏼
در کعبهی چشمانت ما را تو تسلّی ده
بارانِ محبت را بر خانهی دل نما جاری
دل خسته زِ فریاد و ، آوارهی این دنیا
با نام تو آرامد، ای چشمهی بیداری
هرشب که دلم گیرد از وسوسهی تردید
یادت به یقین گوید، وقت است که باز...
سکوت،پالتوی کهنهٔ ظلم است؛
بر دوشِ مردی که ترازو را فروخته و عدالت را در بازارِ آشفتگی کیلویی
قیمت گذاشته است.
بیا یک لحظه ای امشب کمی هم مهربانی کن
گلِ گلدان قلبم را پر از عطر بهاری کن
به چشمانت قسم من هم به عشقت مبتلا گشتم
تو هم حرمت گذار و درد من را رازداری کن
سکوتم را نمی بینی که تنها واژه یست، صادق
بیا دنیای سردم را...
با حسرت نا دیدنت ای گل زیبا چه کنم
مانده ام با شب چشمان تو حالا چه کنم
گر چه تردید ندارم بودنت دنیای من است
رفتی،و بی توباغریت دنیا چه کنم
امشب از حادثه عشق جهان لبریز است
عشق را گر کتمان کنی جز تماشا چه کنم.
حافظ و...
تو چون آیی، دلِ غمدیدهام جانی دگر گیرد
شبِ سردِ جدایی رنگِ صبحی پرثمر گیرد
بیا نزدیکتر، ای عشق، ای آرامشِ باران
که قلبِ خستهام از عطرِ تو شورِ سفر گیرد
مرا با یک نگاهت از غمِ این شهر رد کن باز
دلم میخواهد از چشمت نشانیِ سحر گیرد
من...
نمک خوردند نمک دان را ربودند
چه حرفایی ڪه پشت ما سرودند
ببین مارا که آسوده نشستیم .
و آنها بی قرارند ، چون حسودند
تو بیاندازه زیبا و غمگینی
آدم را دو چیز میتواند
تا این حد غمگین و دلشکسته کند:
اول، وطنی که خانهی اوست؛
دوم، کسی که عمیقاً دوستش دارد.»
مے نویسم "عشق" و مے لرزد دلم
مے نویسم عشق و اشکم مےچکد
مے نویسم یاد و یادت مے کنم
مے نویسم ابر و باران مے چکد
مے نویسم تا تو را پیدا کنم
از میان برگ های دفترم
تو کہ هستے ؟ تو چہ هستے خوب من
ای تمام...
می نشینم در خیالم با تو خلوت میکنم،
خاطراتت را به صرف چای دعوت میکنم
میرسی و رو به رویم مینشینی با وقار،
تا در آید از دل دیوانه ی عاشق هوار
حرفمان گل میکندمیخندی ومن مستِ مست،
با نگاهی ازدو چشمت می رود جانم ز دست
از صدای خنده...
هجر
ارسال شده در تاریخ : 07 خرداد 1405 | شماره ثبت : H9439283
مثل من آیا تو هم از دلبری رنجیده ای
از فراقش روز و شب را همچو نـِی نالیده ای؟
از سر شب تا سحر خون گریه کردی در خـَفا
صبح با لبخند زیبای نگار خندیده ای...
شب،
ماه را در فنجانی
از رؤیا ریخته است؛
و ستارهها
روی پلکِ آسمان
آرامآرام قدم میزنند.
در باغِ خواب،
پروانهای از نور
نامِ عشق را بر
برگِ ابرها مینویسد.
اگر نسیمی از پنجره گذشت،
شاید پیغامِ ماه باشد:
شببخیر؛
برای دلی که هنوز
در کهکشانِ خیال
گلهای روشنِ عشق...
آبادی مثل قلبی است که
دوباره عاشق شده،
خانههایش مثل چشمان معشوق روشن، کوچههایش مثل خطوط دستانش
گرم و پر از وعدهٔ ماندن.
لهجهٔ آفتاب مثل بوسهای
داغ بر شانهٔ شب میافتد،
هر کلمهاش عطر پرتقالهای
شکفته در سینهٔ دختری، ست
که عاشق طلوع شده.
.