رفت بی آن که در را...

زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه

امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای

رفت، بی‌آن‌که در را محکم ببندد. 
حتی خداحافظ هم نگفت؛ انگار فهمیده بود کلمه‌ای نمانده که ارزش گفتن داشته باشد. 
من هم دنبالش نرفتم…
نه از غرور، از این‌که می‌دانستم هیچ‌چیزِ این رفتن قابل نگه‌داشتن نیست...

و حالا بعد از گذشت ماه ها گاهی
به جانِ افکارم می افتد که نکند ته مانده  ها را نادیده گرفتم و میشد برایِ ما بودنمان یکبار دیگر تقلا کنم ؟
نکند جایِ عشق ،آن منِ خودخواه هردویِ مان مقابل چشمانمان ایستاد و اجازه ندادیم عشق که واژه و احساس مشترکِ بین قلب هایمان بود،شنیده شود؟
نکند..؟
اما به خودم می آیم؛
من نباید برایِ آنچه که سهم ما نبود
عزای ابدی بگیرم
آن رفتن شاید به قیمتِ جان دادنِ روح من بود ولی در سرنوشت من برای آنکه این من،منِ دیگری شود،باید ثبت میشد.

زینب امیری
ZibaMatn.IR
زینب امیری|نویسنده
ارسال شده توسط
ارسال متن