زینب امیری|نویسنده
نامِ مَفَرِ مَن قَلم شُد!
رفت، بیآنکه در را محکم ببندد.
حتی خداحافظ هم نگفت؛ انگار فهمیده بود کلمهای نمانده که ارزش گفتن داشته باشد.
من هم دنبالش نرفتم…
نه از غرور، از اینکه میدانستم هیچچیزِ این رفتن قابل نگهداشتن نیست...
و حالا بعد از گذشت ماه ها گاهی
به جانِ افکارم می افتد که...
گفت جنگ بالاخره تموم میشه؟
گفتم اره دیر یا زود این اتفاق میفته.
دوباره گفت: فکر میکنی چقدرش مونده؟
جواب دادم:شاید یه ثانیه دیگه شاید هم تا لحظه مرگ.
گفت :من دارم درباره جنگ حرف میزنم که
گفتم:منم دارم درباره عشق حرف میزنم
کلافه شد و گفت: منو مسخره میکنی،حرف...
لبخند زدی
و بهار از کوچه های قمصر کاشان
با عطر بهار نارنج های شیراز
به وقت اردیبهشت
دوباره تحویل شد.
تعریف من از دلتنگی عاشقانه آنجاست که
به خود میگویم: کاش من کنار تو بودم،کاش می شد جای تمامشان نگاهت میکردم،کاش من جای همه آن هایی بودم که بودنت را میبینند،کاش من به اندازه ی اتصال همیشگی خون میان رگ ها،همراهت بودم اما تو نیستی،دوری،دور تر از جان و جسم...