یک بار آن وقتها که خیلی کوچک بودم، از درختی بالا رفتم و از سیبهای سبز کال خوردم، دلم باد کرد و مثل طبل سفت شد، خیلی درد می کرد. مادرم گفت اگر صبر می کردم تا سیبها برسند، مریض نمی شدم. حالا هر وقت چیزی را از ته دل...
این روزهای زندگی مزه ی سیب کال می دهد
از درونم یک نفر شب غصه خواری می کند بی تو این چشمان من شب زنده داری می کند می روی گاهی زیادم بی دلیل خاطراتم ناخودآگاه گریه زاری می کند تا برای شعر خود قلم بر کاغذ می زنم نام تو هر واژه را چون گُل بهاری می کند...