اگر نباشم
کسی مرا در آینه خواهد دید
حتی اگر
عکسم از دیوار مثل ماهی
بگریزد....
.
بنویس...
حالا که فصل ها
سهمشان را بردهاند
و تابستان جز تبخیر کلمات
با شرجی چشمانت
خلاصه می شود
از شبانه های سفیدت چه خبر
بگو چند برف
در گِرهی روسریات جا مانده هنوز
و تنهایی...
تصویری از توست
در پوستِ تنم!!!
بیا....
انار را به دونیم کنیم
نیمی برای تو
نیم دیگرش سهم دریا
ببین کدام دانه تشنه تر است
وقتی که عشق از واژهها عاشقتر است
و گناه، بیتقصیر مانده ،
بر دوش کدام شاعر
این بار را می نویسند؟
مگر می شود
به ماهی در تنگ
آب دریا را تعارف کرد
و عشق مرا میبرد
به اسارت انگور
در تُنگهای نقرهای
که مهتاب چشم میگذارد
و شب مست میشود
نفسم را وارونه میکند
کسی شبیه تو
تا شاخهی انگور
در خماریِ حواسم بلغزد؛
کسی که انگار
سایه ای ست سرگردان
پیش از من
در تو میزیست...
تو را مثل باران اول بهار
که بوی خاک را
لمس می کند
یا مثل کبوتری که بر پشت بام
از دست خورشید گندم می چیند
ساده ، بی آینه
مثل مهتاب در چاه حیاطِ پدربزرگ
دوست دارم
تو را مثل بوی نارنج و شالیزار
مثل ترانه های خواب مادر...
تو نباشی
هوا از راه رفتن می ترسد
ماه
بی صدا چکمه هایش را
بر لبهی دیوار جا می گذارد
انگار نمی خواهد
دست کسی به تو برسد
تو نباشی
شب بوها پشت پنجره می میرند
وخیابان
در سکوتی کوتاه
میان سو سوی چراغها
به تو فکر می کند و...
و پیراهنت
در لباسی دیگر
از من عبور کرد
تا...
تنهایی ام ساکت تر شود
دلتنگ بودم
و تو
سیبی را چیدی
که از شاخه اش
خاک خاطرات بلند شد
در غبار باغچه
تو بودی
که دست تکان می دادی
تا من
آخرین زن عاشق
این شهر باشم...
و من....
درقاب ِ خالی تو
به روشن ترین
غروبِ جهان
پناه می برم...
کیستی
که باتو
جهانم به دو نیمه می شود
و مرا
در هوایِ نارسِ پُرتقال
جا می گذارد
و سهمِ من
از آن همه شیرینی
طعم گَس
نیمه ی نارس است...
لبخندت،
دم ِ غروب بود که چکید
روی سایه ی سنگینِ درخت
چشم هایت ، این دو قطره ی خیسِ
انتظار وقتی می افتادند کف این
باغچه ی خاکی،
انگار اندوه کهنه ی زمین
بخار می شد و پرنده ای
بااضطراب رهایی
راه آسمان را پیدا می کرد...
بعد از من
به کجا پناه می بری؟
تنهایی ات را گردن
کدام خاطره می اندازی
وقتی دلت گرفت
پیش کی گلایه می کنی
اما من هنوز
دراتاق مشترکمان که
نارنجی بود
گم شدم
فرصت نشد
که برای کلاغهای حیاط
پیراهن بدوزم
و در نور دم صبح
کبوتران را به مشتی گندم
دعوت کنم
فرصت نشد
برای کوچه های بارانی
کمی آفتاب بریزم
اما برای تو
بوی نعناع باغچه را
جا گذاشتم...
بعد از تو
سرفه های پاییز جور دیگری ست
مثل چای داغی که از دهان افتاده باشد
مثل چراغ زنبوری پدر بزرگ
گوشه ی انبار
مثل عینک ته استکانی
که دیگر زلال نمی دید
با شاخه ی پیجیده ی انگور
تو را ادامه می دهم
زیر سایه ی همین آسمان تاریک
ودر هر وعده،
پشت پنجره ی اتاق
تو را ادامه می دهم
در دلبری عطر شب بوها
تا جایی که ماه رنگ عوض نکرده ،
یا در شب خیابان های سرد
وعطرى که...
شمعدانی ها
رو به تو اند
و من
بی تو
یک نفس پر پر...
شاخه ی انار
نمازِ غروب بود
که با التهاب ِ قار قار کلاغ شکست
تا پاییز
در پیراهن تو با ، باران
قرار پنهانی گذاشت
نم ِشال را بوسیدی
تا من در میان این همه انار
گم شدم
در پیراهنی که هنوز
بوی بوسه ی تو را
به زمستان می...
پیراهنت را
آرام تا کردم
که بوی آبنباتش در اتاق نپرد
هر گوشه اش
چیزی از تو جا مانده بود
گرمای آفتاب دیروزی
که روی شانه هایت نشسته
وخنده ای که هنوز
از چین آستینت بیرون نرفته بود
هوای بچگی
در سرم می پیچد
انگار همان بچه ای بودم
که...
تو بی قرار تر از بارانی
که در پلکان مهتاب
به جستجوی منی
و من فراتر از یک صاعقه
بر شانه هایت ایستاده ام