متن رویا سامانی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات رویا سامانی
و پیراهنت
در لباسی دیگر
از من عبور کرد
تا...
تنهایی ام ساکت تر شود
دلتنگ بودم
و تو
سیبی را چیدی
که از شاخه اش
خاک خاطرات بلند شد
در غبار باغچه
تو بودی
که دست تکان می دادی
تا من
آخرین زن عاشق
این شهر باشم...
و من....
درقاب ِ خالی تو
به روشن ترین
غروبِ جهان
پناه می برم...
کیستی
که باتو
جهانم به دو نیمه می شود
و مرا
در هوایِ نارسِ پُرتقال
جا می گذارد
و سهمِ من
از آن همه شیرینی
طعم گَس
نیمه ی نارس است...
لبخندت،
دم ِ غروب بود که چکید
روی سایه ی سنگینِ درخت
چشم هایت ، این دو قطره ی خیسِ
انتظار وقتی می افتادند کف این
باغچه ی خاکی،
انگار اندوه کهنه ی زمین
بخار می شد و پرنده ای
بااضطراب رهایی
راه آسمان را پیدا می کرد...
بعد از من
به کجا پناه می بری؟
تنهایی ات را گردن
کدام خاطره می اندازی
وقتی دلت گرفت
پیش کی گلایه می کنی
اما من هنوز
دراتاق مشترکمان که
نارنجی بود
گم شدم
فرصت نشد
که برای کلاغهای حیاط
پیراهن بدوزم
و در نور دم صبح
کبوتران را به مشتی گندم
دعوت کنم
فرصت نشد
برای کوچه های بارانی
کمی آفتاب بریزم
اما برای تو
بوی نعناع باغچه را
جا گذاشتم...
بعد از تو
سرفه های پاییز جور دیگری ست
مثل چای داغی که از دهان افتاده باشد
مثل چراغ زنبوری پدر بزرگ
گوشه ی انبار
مثل عینک ته استکانی
که دیگر زلال نمی دید
با شاخه ی پیجیده ی انگور
تو را ادامه می دهم
زیر سایه ی همین آسمان تاریک
ودر هر وعده،
پشت پنجره ی اتاق
تو را ادامه می دهم
در دلبری عطر شب بوها
تا جایی که ماه رنگ عوض نکرده ،
یا در شب خیابان های سرد
وعطرى که...
شمعدانی ها
رو به تو اند
و من
بی تو
یک نفس پر پر...
شاخه ی انار
نمازِ غروب بود
که با التهاب ِ قار قار کلاغ شکست
تا پاییز
در پیراهن تو با ، باران
قرار پنهانی گذاشت
نم ِشال را بوسیدی
تا من در میان این همه انار
گم شدم
در پیراهنی که هنوز
بوی بوسه ی تو را
به زمستان می...
پیراهنت را
آرام تا کردم
که بوی آبنباتش در اتاق نپرد
هر گوشه اش
چیزی از تو جا مانده بود
گرمای آفتاب دیروزی
که روی شانه هایت نشسته
وخنده ای که هنوز
از چین آستینت بیرون نرفته بود
هوای بچگی
در سرم می پیچد
انگار همان بچه ای بودم
که...
تو بی قرار تر از بارانی
که در پلکان مهتاب
به جستجوی منی
و من فراتر از یک صاعقه
بر شانه هایت ایستاده ام
واین منم
جا مانده از تمام شعرهای جهان
خسته تر از شاعری
که فصل ها را
در سکوت کلمات
از بَر کرده است...
تو نمی دانی
وقتی دلتنگم
کوچه های شهر
آهسته تر راه می روند
تا بارانی که از چشمان تو
می ریزد
مردم شهر را آلوده ی
خواب کند
حالا این هوا هم حتا
شبیه ماهی های خسته
پلک می زند
برای دیدن تو....
هنوز ،
زیر همین آسمان کم اُجرت
چشمهابم را می فروشم
یاد تو...
مثل باریدن باران
روی شعرهای خاموش است
بارانی که از قتلگاه
هزاران کبوتر
به تنهایی ام پناه آورده است
پیراهنت بوی دود میداد
پرسیدم: جنگ؟
گفتی: نه، ایستگاه قبلی
وطن بود
مگر نه این است که
سفیدی خیابان
زیر سرِ این برف است
پس چرا آدم برفی
سیاه میپوشد
تا یخش آب شود؟
پیراهنی کهنه ام که در
صندوقخانه مانده است
مثل پوتین های رنگ ورو رفته ی
پدر بزرگ ته انبار ی
یا چتر مادر بزرگ که
گوشه ی آشپزخانه نشسته است
شبیه پرنده ایم
که اسیر باران است...
شاید عشق
واکنشی مرکب است:
تر کیبی از رویا و دیوار،
از ایستادن تا تحلیل رفتن
از دستی که می شکافد
و دیواری که هر شکاف را به شاهراه
می رساند....
چگونه انکار کنم
عشقِ ماه و برکه را؟
حتا سکوت، با اشارهی تو
واژه را به دار میکِشد…
مرا خواب کن
که آلوده ی بُغضِ
شبم....