متن رویا سامانی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات رویا سامانی
اگر تپشهای باران
صدای نفس های تو
نیست
پس چرا دلم می لرزد..
#رویا_سامانی
دستدرازی می کند
پاییز
به خرمالوهای باغ
اما گل یخ همچنان
دست نخورده می ماند
.
بوی سیب میدهد هوایت
و باد، مسافری
که در این جمعههای نفسگیر
از تمام پنجرههای خاطرات
یادت را
با عطرِ سبزِ بوسه میآورد.
رهایی
کمی از آفتابِ فکرت را
بر پَرَم بریز
تا از این قفسِ خاکستری
پلک هایم به سوی تو
بال زند
و من—
در پیِ شکستنِ این غشاها...
فاصله ها را کوچ کنم
رهایم کن،
رهایم کن
تا در رویاهای تو
محو شوم.
"بدنِ جغرافیا"
یک چشمم خوزستان است —
رودهایش را با اشک مینویسم
و دیگری هرمزگان:
دریایی از نمک، پشت پلکم میسوزد...
سرم بلوچستان است/که
بادهایش شب به شب فریاد میکشند
لبهایم سیستان انگار زبانش را بریدهاند
حنجرهام اصفهان است
که از این کاشیهای فیروزهای
شکستههایش باقیست
پاهایم لرستان، که هنوز...
لمس کاغذ تنهایی*
برایم بنویس
تا انگشتانم
روی پوست سردِ کاغذ
راه بروند،
و تنهایی ام
به خطوط تو بخندد
دوستم بدار،
تا در این جنگِ بی پایان
من سکوت صلح تو
باشم...
دلم می خواست
برای تو بنویسد...
شب نوشت انتظار
ساعت می خواند تاریکی
حالا من در مداری ایستاده ام
با پاهای پیر...
جنگ تمام شد،
ولی آژیرها
هنوز بوسۀ آخر را
فریاد میزنند...
مرا دوست بدار
مثل جرعههای آفتاب
که می پاشد
از دهان خورشید
آه...
چشمانت می دانند
نور
از جسارت سایه
در آب و آیینه است
که می شکند
تو آن صبحی
که آفتابش
روی بند لباس
تاب بازی می کند
برای من
همین یک شاخه ی آفتابگردان
کافی است ...
تو را دوستدارم
چون تکه های الماس
که به آسمان آویزان شده است
تو را دوست دارم
چون کوه
که دشت را محکم به آغوش می کشد
تو اعجاز یک پدیده ای
در خلوت یک رویا...
و در این صبحی که آفتاب
روی بند لباس تاب بازی می کند
برای من همین
یک شاخه ی شمعدانی کافی ست...
و در این صبحی که آفتاب
روی بند لباس تاب بازی می کند
برای من همین
یک شاخه ی شمعدانی کافی ست...
بخاطر تو
پیراهن قرمز می پوشم،
که هر انار دانه شده ای را
می بینی
چشمانم در چشمانت آفتابی
شود...
سرخی گونه هایت
جای بوسه ی خورشید است
چه شرم به تو می آید
تا میگویم دوستت دارم
سیب گونه ات
سرخ تر می شود
سایه ای
روی دیوار لبخند زد
سراسیمه
شیفته ی سایه ات شدم
چیدن خورشید
از بال گنجشکان
در لباس آبی
نام دیگر صبح است
حالا که اردیبهشت
از دست زنبقها افتاد
تو با قدمهایت
خواب پروانه ها را
بهم نریز
شاید در گوشه ای از این بهار
سهم من از تو
همان برکه ی خمار آلود باشد...
تا کجا باید رفت
که باد
دنبالت نباشد
و شکوفه های بادام
از سر تنهایی
به شانه های تو
پناه ببرند..
گنجشکی که در
باغچه ی خیالم
اندوهاش را
بر شال نارنجیام می تکاند
دل پرتقالی ام را خونی می کرد
پدرم..
بوی نان می داد
و دستانش مزرعه ای
که گندم
از بازوهایش بالا می رفت
اما حالا
کلاغی روی چین های صورتش
نوک می زند،
بوی نان را از دستهایش می پرانَد
ببین....
مشت پدر
پر از آرزوی خرده های نانی است
که کلاغ پنیرش را دزدیده است...
تو....
از کدامین اتفاق افتاده ای
مرورت که می کنم
شادمانی از گونه هایم سُر می خورد
می نویسم عشق
تو ...
در چشمانم حل میشوی