متن فرزانه شه بخش
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات فرزانه شه بخش
آغاز کرد و نیمهکاره رها کرد؛ درست میانِ لجنزاری که حالا جایِ ردِ پایِ خونآلودش، بویِ تعفنِ خاطره میداد. قلبم را نبرد، او فقط حفرهای در سینهام جا گذاشت که حالا با هیچچیز پُر نمیشود. نه آشیانهای مانده، نه روحی؛ فقط من هستم و این کوچهی تاریک که دیگر حتی...
برگههای مچاله و نامنظم دور میز پخش شده بودند. سرش را روی میز گذاشته بود و در فکر قدم میزد؛ همان روز پاییزی را به یاد میآورد: خیابانی بیجان و سرد، کوچهای کنار خانه، و خودش که دنبال کسی میگشت.
آری، به یاد داشت؛ تنهاِ تنها مانده بود و با...
در تاریکیِ مطلق ایستاده بود؛
تنها
سرد
بیدفاع
بیحرکت
سرمایی عمیق در نگاهش موج میزد. به آسمانِ تاریک و نیمهابری خیره مانده بود، غرق در خاطراتش؛ انگار دیگر هیچچیز را حس نمیکرد
کسی صدایش زد. برای یک لحظه از دنیایِ فروپاشیدهاش جدا شد و به آنسو نگاه کرد هیچکس آنجا...
مادر را برگردان برای ادامه زندگی به او نیازمندم:
هیچکس نمیداند
در دلِ دیگری چه میگذرد؛
شاید لبخندی که میبینی،
آخرین تلاشِ او برای فرو نریختن باشد.
میان تمام بی رحمی های دنیا،لبخندش دلیلِ بود برای دوست داشتن زندگی