سالها شد همچو سایه از حقیقت در فرارم
چه غمگینه روزگارم چه سنگینه شامِ تارم
کفنم را خود آوردم تابوتم رو دوشم بردم
به نامِ زندگی مردم بیل مرگ تا جان سپارم
خسته ام از همه خسته افسرده و زبان بسته
همچو مرغی پرشکسته ناامیدم بی قرارم
زیستن هیچکسان هیچیست...