شعر نو
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر نو
"نقاشیِ خدا"
باد
برگها را
روی زمین میکشد.
نیمکت
در سکوت
تماشا میکند.
انگار خدا
در پاییز
نقاشیِ تازهای شروع کرده
و هنوز
رنگها را
خشک نکرده است.
«شبگیر»
دیگر نه شمیم شببو
مستکننده است،
و نه بوی یاس
گیرایی دارد؛
نه بوی باران تازه
تازگی دارد.
آسمان تیره،
خیابانها
خالی از خیال خوش؛
مردمان دژم،
مردها خمود،
زنها خموش.
شغادها سرمست
از صدای شغالها؛
نه رندی و نه عیاری،
نه صوفی و نه قلندری،
نه سبویی و...
شانههایم خسته از این انتظارم مانده بود
در غروبِ رفتنت، چشمم غبارم مانده بود
باد، پیش از من گذر کرده ز کویِ خانهات
از تو در آن کوچه تنها یادگارم مانده بود
خانهات را با خشتِ جانم ساخته بودم، ولی
باد آمد، برد و تنها رنجِ کارم مانده بود
گفتی:...
در
چشم تو می میرم
یک شب ،
شب بارانی
در
غربت آغوشت
در
کوچه ی تنهایی
تو نباشی
جانم تنهاست
عشق بی معناست
و چشمم موّاج ترین دریاست
«جانان»
تو آن شعری،
شاهبیت نابی،
آن غزل خیالانگیزی،
که هنوز نسرودهام آن را.
تو آن صبحی،
نخستین پرتوی نوری،
آن بامداد غمستیزی،
که هنوز ندیدهام آن را.
تو آن آرامشی،
آسودگی جانی،
آن قرار دلآویزی،
که هنوز نیافتهام آن را.
تو آن بادهی ریخته از سبویی،
ساغر و پیمانهای،...
«وطن»
از میان آسفالت خیابان،
لالهها روییدهاند غریبانه.
پیادهرو
با یاقوت سنگفرش شده؛
سرخسرخ،
لالهها پرپر شدهاند،
قامتشان شکسته،
اما شمیم آنها،
همچون لالایی مادران،
در باد پیچیده.
چه سیاوشها،
نه از آتش،
که دلیرانه از خیابان گذشتند،
در خون غلطیدند،
به خاک افتادند؛
نام میهن
از خونشان برخاست.
سروها،...
یادت هست، ای دل؟
زمان چه بیرحم
غم را
در رگهای نازک احساس تزریق میکند
و نفس،
این نخ نازک،
به باریکی مویی میشود.
روان پاک ما
پرندهای است خاموش
که بیخداحافظی
از قفس تن پر میکشد.
پس برخیز
من و تو
بر این فرش سبز خدا
زود باشیم
بتازیم...
«سلوک»
شبی در بهار،
در دل کوههای بلند و سرسبز البرز،
در میان خنکای سحرآمیز بهاری،
هوا آکنده بود از بوی شکوفههای وحشی،
آلوچه، ولیک، گلابی.
مردی مشوش، پریشان و خاموش،
خرامان میگذشت
در این شب زیبا و مهتابی.
در پاییندست، جاری
رود آبی.
سرودش چون نوازش، لالایی؛
رود پرخروش،...
خبرت هست که بعد از تو دگر هیچ نیامد
خوشی از شهر دلم رفت و اثر هیچ نیامد
شب من گریه شد و ماه دلم آینهگون
به افق بعدِ تو از شام، سحر هیچ نیامد
در دلم زخم تو ماند و به تبسّم ننشست
که پس از رفتنت از عشق،...
دیگر
منتظر قدمی
در سایهام نیستم.
ایستادهام
به قامتِ خودم؛
درختی
که ریشهاش را
از تنهایی آموخته،
و جنگلی
که به حضورِ کسی
نیاز ندارد.
اگر بهار نیامد
نامش را
کمبود نمیگذارم.
من
زمستانم را
با برفِ سکوت
و شاخههایِ بیتوقع
زیبا میکنم.
اینجا
فصلها
از من عبور میکنند،
نه...
ما دوتا سرود ناگهانی شب بودیم . جرقه هایی که در آتش مفتون دره خیال خاکستر شد .
میم من تای تو در اتوبوس شب در کافه محبت بیمار تر شد .
تب لاله گون عشق من زیر ساقه ی دستان تو در خاک لحد خفت .
بوم آشفتگی و...
ببار امشب
که دیده ام طوفانی است
ستاره ها یکایک خاموشند
سرآغاز قصه ام
یک عصر بارانی است
گوشه ای کز کرده ام
با این چتر دلتنگی
بخوان ای گل سرخ
در عصر کمرنگی
نگاه های سرد و خاموش وار
دوستی های هزار فرسنگی است
گر چه این عصر عصر...
مرا ببوس
جسورم کن،
در این روزهای طوفانی
آن شب،
آسمان چون کتیبهای کبود
از نور و افسانه پر بود.
سورتمهای سرخ
با گوزنهایی سبکبال
از دل ابرهای نقرهای گذشت
و روستایی سپید
در خوابی ژرف فرو رفته بود.
تنها درخت کریسمس
در برابر تاریکی ایستاده بود؛
چراغهایش
همچون نشانهای خاموش
که راه را به امید نشان میدهد.
درختان،
شاخههای خستهشان را
به سوی آسمان کشیدهاند
مثل دستهای من
که تو را صدا میزنند.
باد،
نامههای پنهانِ دلتنگی را
میبرد به سمتِ سپیدهدم،
و من،
در شعلهی خاموشِ چشمهایم
هنوز
به آمدنت ایمان دارم...
آنکه باورت نکرد
چون تکهی یخ
در دهانِ رودخانه
خاموش شد،
بیردّی،
بینامی.
تو اما ایستادی،
با چشمانی که هنوز
جرقههای پنهانِ شب را
در خود نگه داشتهاند،
با قلبی
که برای خویش میتپد،
نه برای سایههای دیگران.
عمر،
خطی باریک است
بر شیشهی بخار گرفته،
و تو آموختهای...
و پنجره ای دل بسته
به بانوی نسیم
ومرا می برد به میهمانی نخل های سوخته
به تماشای مرثیه ها
ای واژه های تب دارم
هنوز هم
فکر می کنید
بعد از نیم قرن
پایان همه ی قصه ها
لالایی الوداع ست؟
که از نبود مهتاب
در سوگ خود سیاه پوشیده ام
تا ستاره
در این اوقات خاموشی
دیر کرد کلماتم را
از یاد نبرد
مرا نصیب مداحان مرگ کند...
اهل کاشانم من
تا حدودی شاعر
تا همیشه عاشق
من پر از واژه و حرف و سخنم
مهربانم من و آیین دلم مهر وصفاست
من به مهمانی چشمان شما محتاجم
یک نگاه آرام یک سر سوزن عشق
یک تبسم ، لبخند
دلخوشم چون سهراب به صدای آبی
به پر پروازی...
در آغوش خودم محروم ماندم
بیا آغوش خود را باز کن تو
در این تکرار تنهایی شکستم
بیا مرحوم به زخم ناز من تو
شبانه در خاموشی
زیر سقف ستارگان
به دوش می گیرم
دلتنگی را
تا می رسم
به شهری
پر از آپارتمان های سنگی
که نامت را
قاب کنم بر پیشانی اش
که من رویا دیده ام
رنج ها کشیده ام
تا شاید با عبور گردباد
فاصله را دور بزنیم
که رگبارهای...