شعر سپید
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر سپید
«جانان»
تو آن شعری،
شاهبیت نابی،
آن غزل خیالانگیزی،
که هنوز نسرودهام آن را.
تو آن صبحی،
نخستین پرتوی نوری،
آن بامداد غمستیزی،
که هنوز ندیدهام آن را.
تو آن آرامشی،
آسودگی جانی،
آن قرار دلآویزی،
که هنوز نیافتهام آن را.
تو آن بادهی ریخته از سبویی،
ساغر و پیمانهای،...
«وطن»
از میان آسفالت خیابان،
لالهها روییدهاند غریبانه.
پیادهرو
با یاقوت سنگفرش شده؛
سرخسرخ،
لالهها پرپر شدهاند،
قامتشان شکسته،
اما شمیم آنها،
همچون لالایی مادران،
در باد پیچیده.
چه سیاوشها،
نه از آتش،
که دلیرانه از خیابان گذشتند،
در خون غلطیدند،
به خاک افتادند؛
نام میهن
از خونشان برخاست.
سروها،...
✍️ justfor5436
او سهراب بود که به آمار زمین مشکوک بود
تنهایی دلها و آن سطح از آدمها برایش ناکوک بود
راستش! نگرانی من از بابتِ شکِ سهراب است
به کدام دلها؟
کدامین آدمها ؟
شکّاک و مشکوک بود
سهراب جان، تصدق قد و قامتِ رعنایت،
زمان شما تعدادی آدم...
هنوز مرا دیر می فهمد
زبان مادری ام
که عاشقانه هایت اینقدر
از معنای شان
فراری اند
هیچوقت موضوع
من نبودم
باید چیزی بزرگ تر از
حاشیه می شدم
جایی در متن
حیف ...
صندلی های خوب
زود پر می شوند
صحنه ی نمایش
کاملا از دید
خارجم کرده است...
رفتن
کفش های زیادی را
جا می گذارد
جعبه قرص های فراموش کار
و عصایی که دیگر
کوچه ها را قدم نمی زند
لباس نویی
که پوشیده نشد
خال های سیاه کفشدوزکی
که در رویای باغ
با برگ نعنا در زباله ها غرق شد
رفتن
چیزهای زیادی را
جا می...
به تماشای قطراتِ معلق که میبارند
چشم بدوزی کافیست
تا به خاطر آوری
تو نه یک عابرِ خاموش
که وارثِ خورشیدی.
دستهای تو
انگار قرار است
پشت این پردهی نمناکِ مداوم
خیمهای از طلا بر پا کند.
پس
وقتی باران میزند بر شانههای شهر
فراموش نکن
تو کسی هستی که...
در خواب بودم
خیالت آمد و دستم را گرفت
بیدار شدم…و هنوز حس میکنم انگشتانت زیر پوستم راه میروند
«سلوک»
شبی در بهار،
در دل کوههای بلند و سرسبز البرز،
در میان خنکای سحرآمیز بهاری،
هوا آکنده بود از بوی شکوفههای وحشی،
آلوچه، ولیک، گلابی.
مردی مشوش، پریشان و خاموش،
خرامان میگذشت
در این شب زیبا و مهتابی.
در پاییندست، جاری
رود آبی.
سرودش چون نوازش، لالایی؛
رود پرخروش،...
به آنها بگو...
آنهایی که در کنارِ آرامشِ کُند،
به خواب رفتهاند،
و در امنیتِ تکراریِ خود،
به زندگی ادامه میدهند.
بگو...
که من،
در همین اتاقِ کوچک،
در میانِ سکوت،
کشتیام را از دست دادهام.
خبر نده که طوفانی در راه است،
فقط بگو...
که چشمانم،
دیگر...
غربت قو ✍????
تو ای قویِ زیبا، سپیدِ خیال
که آرام میرقصی بر موجِ زلال
نگاهت پر از قصههایِ سترگ
صدایت سکوتیست در عمقِ برگ
تو ای پیکِ عاشقِ شکستهپَرم
به راهِ تو افتاده چشمِ تَرم
تو رفتی و دریا غزلخوان شده
دل بعدِ تو از عشق پشیمان شده
به...
-کالبد
تلخی بی تو بودن
تنها، -تنهایی- نیست
چیزی درست به اندازه تو
به وزن تو
و به زیبایی تو
بر من سنگینی میکند
به گمانم این نیستی
تا وقتی که هستم
باقی خواهد ماند
و من به همین هم قانعم!
شبی لبهای داغت را میان خواب بوسیدم
و زُلفین سیاهت را چنان بیتاب بوسیدم
لبانت چشمه ی روشن شدم حیران روی تو
و چشم دلرُبایت در شب مهتاب بوسیدم
بیا با آینه ی چشمت، مرا در خود تماشا کن
سراپای وجودت چون گل مرداب بوسیدم
تو آن زیبای مغروری نگاهم...
بوسهٔ عشق ✍🏽
بوسه میخواهم شبی آیی لبم را تر کنی
یا بیایی و تمنّای وصالم را شبی باور کنی
بغض دارم همچو زندانی از این درد فراق
میشود روزی بیایی غصه را کمتر کنی
خستهام از این همه شبهای تلخِ انتظار
میشود روزی بر احوال دل من نظر کنی...
خستـه ام از زنـدگی با غم تبانی میکنم
دفتـرم را می گشایم شعرخوانی میکنم
گم کردی
میان دفتر شعرم مرا گم ڪردے و رفتی
نوشتم بی" تـو" میمیرم تبسم ڪردے و رفتی .
نوشتم بی" تـو" غمگینم ،توشتم بی" تـو" افسرده ،
مرا با این صفت ها هم ،تجسم ڪردے و رفتی .
نوشتم بعد" تـو" شبها ،دل من ماندِه و غمها ،
تـو...
خواستن، حق من بود
خواستم بخندم
به ریشِ این زندگی،
خندهام آب شد
خندهام آب
خندهام
خندهام به هق هق چسبید!
تا بر شانهی موج...
تا بر شانهی موجی...
تا بر شانهی موجِ موجی...
بیخیالِ ماجرای دریا!
بیا
سرت را
بر سینهی ساحل بگذار
ماهیِ بیسرپناه!
با دست و پا زدن
هیچ چشمی
اَهلی نمیشود!
مدرک؟!
(کفشهای جفتِ شازده کوچولو!)
لبهایت
قبرستانی روشناند
که بوسه
در آن
زندهبهگور میشود.
در من، پاییزی جاخوش کرده
که دیگر فصل ها از دور
فقط دستی تکان می دهند..
گاهی
دلش خیلی که می گیرد،
با هم قدم می زنیم
با هم شعر می خوانیم
با هم گریه می کنیم..
خب چه کنم!
مهمان است و حبیب خدا
از طرفی
قرابت نزدیکی داریم...
کاش
زمان قدری بیاساید..
آنگاه
دستمال سپیدی بردارم
قطره
قطره
اشک انسانها را
پهن کنم برابر خورشید،
و چون شبنمی روی گل
اندوهشان
آرام
آرام
خشک شود
له و لورده
زیر پای بیرحم زمین،
دستِ مهربان آسمان نوازشم می کند..
هر چقدر هم زخم ها فریاد برآرند می دانم
می دانم روزی
در آغوش ابرهای سپید
آرامشِ ابدی را لمس خواهم کرد
تو را در استکانِ ماه ریختم،
شب از لبت چکید و سحر مست شد،
ستارهها به روسریِ تو سنجاق شدند
و آسمان، نامت را آهسته گریست
✍🏼سلامی به نامت به نامی که داری
سلامی به نام و نگاهی که داری
به زلف پریشان سیاهی که داری
دلی شد اسیرت، خوشآیین و زیبا
به زلفت گره خورد دامی که داری
روان شد ز چشمم سیلاب اشکی
تو آرامِ جان و وفایی که داری
لبت لعل شیرین و...